که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت...*

خرید بک لینک

بالاخره دلم را به دریا زدم. بعد از چند هفتۀ پراسترس و کار و مریضی و کمخوابی و همچنان با هفتهها و روزهایی پر از کارِ نکرده در روبهرو، دلم را به دریا زدم و یک روز را بیخیال تمام دنیایی که با دیگران در ارتباط قرار گرفته بود، شدم. حافظهام را از هر چیزی پاک کردم. روانم را از هر چیز دیگری رهاتر کردم و فقط خوابیدم و رمان خواندم و انیمیشن دیدم و طرح کشیدم. روزم را دوست داشتم. زیاد. دلم برای خوابهایم تنگ شده بود؛ برای رمان خواندن؛ انیمیشن دیدن و طرح کشیدن.

خودم را هی نگه داشته بودم آن عقبها که فعلا صبر کن! بگذار فلان کار را تحویل بدهم، میآیم با هم میرویم رمان میخوانیم. صبر کن! بگذار آن یکی کار را هم انجام بدهم میآیم با هم میرویم انیمیشن میبینیم. یک کار دیگر هم مانده! صبر کن این یکی را هم انجام بدهم، دوازده میآیم میخوابیم تا هشت و نه صبح. قول میدهم تا دیروقت نگهت ندارم و پنج صبحم بیدارباش بهت ندهم. صبر کن!
فاطمه دیگر پیغام و پسغام نفرستاد که «پس چه شد؟». غر هم دیگر نزد. حتما از صبر کردن خسته شده بود. خسته شده بود. پایش درد گرفته بود و همان عقبها نشسته بود روی زمین؛ دلخور و قهرگونه. حق داشت. باید میرفتم سراغش. دستش را میگرفتم. با کلی معذرتخواهی همه چیز را از دلش درمیآوردم و به قولهایم عمل میکردم.

رفتم کنارش. زدم روی شانهاش. «تصرف عدوانی» را دادم دستش. Baby Boss را برایش دانلود کردم و لپ تاپ را گذاشتم کنارش. کاغذها و خودکارهایش را جلویش پخش کردم. شروع کردم باهاش زندگی را به نحو دیگری زندگی کردن. ملحفه را هم نشانش داده بودم که هر وقت دلت خواست برای خوابیدم همه چیز مهیا است. آشتی کرد. مهربان شد.

*عنوان از فریدون مشیری عزیز.

پینوشت: هم کتاب «تصرف عدوانی» را دوست داشتم و هم انیمیشن Baby Boss را. درباره کتاب، فکر کنم همین که اینجا را از خانوم گلستان بخوانید مرا از گفتن درباره کتاب معاف کند. انیمیشن را هم که ببینید دیگر! قشنگ است.

بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 194 تاريخ: چهارشنبه 28 تير 1396 ساعت: 0:29

صفحه بندی