بازیِ نسیم و نور و چنار

خرید بک لینک
بالاخره بعد از روزهایی تلخ و سخت و سنگین دو شب پیش حرف زدم و گریه کردم. تمام این روزها گیج بودم. مضطرب بودم. غمگین بودم. درمانده بودم. رویدادهای متفاوت به سرعت از پی هم آمدند، زخمی زدند و من ماتزده فقط به تماشای زخمهایم نشسته بودم. حتی درد و سوزش زخم هم تکانم نمیداد. من فقط میدیدم. نحیف شدنم را، دردم را، تمام شدنم را فقط میدیدم و فرو میریختم. فرو ریختم و جان بلند شدن و جمع کردن این روان آوار را هم ندارم.من روی ده سال از جوانیام قمار کرده بودم و این روزها بازنده بودن فقط یکی از احساساتی بود که به من زخم میزد. ده سال تلاش کردم گفتوگو را یاد دهم. اندیشیدن را یاد دهم و ناگهان در نسبتی بیگانه با تمام این مسائل قرار گرفته بودم. بدیهیترین چیزها دیگر بدیهی نبود. به گزارههای تردیدآمیز بدل شده بود. احساس شک و تردید زخم میزد. خشم دیگر، خشم نبود به خشونت بدل شده بود. وحشت زخم میزد. ما دیگر متعلق به این سرزمین نبودیم. حضورمان بهسان غریبههایی تحملناپذیر بود. بیپناهی زخم میزد.دانشآموزها جان میدادند و از مدرسه رفتن، از سر کلاس رفتن فرار میکردم. من دیگر نمیتوانستم پناهشان باشم. دیگر نمیتوانستم در چشمانشان با امید نگاه کنم و بگویم میخواهیم یاد بگیریم گفتوگو کنیم. «تفکر» و «گفتوگو» غریبترین واژههای روزهایم شده بود. توان دیدن رنج و سوگ و وحشتشان را نداشتم. من صاحبعزایی بودم که آغوشی نداشتم، نه برای دانشاموزهایم و نه برای خودم، چرا که همه صاحبعزاهایی بودیم به دنبال آغوشهایی برای آرام گرفتن، اشک ریختن، زجه زدن، مویه کردن و...دانشجوها یکی یکی حبس میشدند و اولین سال تدریسم در دانشگاه به بازیِ نسیم و نور و چنار...ادامه مطلب

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 23:51

با توجه به برنامه فلسفه برای کودکان(فبک) برای یک گروه از بچهها(کلاس هفتم) پروژهای با نام «از خود تا دیگری» تعریف کردم. جلسه اول و دوم به بخشی از تمرینهایی که مربوط به موضوع 《خود》 بود پرداختیم. قرار بود ویژگیهایی از خودشان را بگویند که دوست دارند دیگران بدانند.نفر اول: من عاشق اسلحه و قتل و کشت و کشتارم. بچهها رو هم خیلی دوست دارم. و...من: جالبه! بچهها رو خیلی دوست داری اما عاشق کشتنی...نفر دوم و نفر سوم هم چیزهایی گفتند و نوبت به نفر چهارم رسید.نفر چهارم: من هم عاشق اسلحه و قتل و کشت و کشتارم. همینطور عاشق خونم.نفر پنجم: من هم عاشق خونم. یک دیالوگی تو فیلم «صد» هست که میگه «جواب خون، خونه!». خیلی جمله خوبیه! من این جمله رو قبول دارم و خیلی حال میده وقتی یکی، یکی رو میکشه، بکشیش.(حرفش معطوف به اقدام فردی بود)در ذهنم مرور میکردم یک فرد 12-13 ساله چرا باید فیلم «صد» رو دیده باشه؟ در همان حین گفتم: بچهها! ما الان تو قرن 21 هستیم. جمله «جواب خون، خونه!» برای این قرن و یک جامعه مدنی خیلی عجیب نیست؟نفر پنجم: خب اعدام همینه حکمش!من: اما همه جوامع که حکم اعدام رو ندارن! علاوه بر اینکه تو بحث اعدام هم ترجیح به بخشش هست در درجه اول. و یک چیز مهمتر این که فرق باید گذاشت بین عاملین یک حکم. اینکه عامل یک عمل قانون باشه یا یک فرد از روی دلخواه خودش خیلی فرق داره.چیزی نگفتند. فرد چهارم ادامه داد...نفر چهارم: اما خانم من عاشق خونم و خیلی خوشمزه ست.همینطور که حرفهاشون رو یادداشت میکردم، جا خوردم. سرم رو بالا آوردم. با تعجب پرسیدم: «خون؟ مگه تو خون میخوری؟»نفر چهارم: بله خانم! خیلی خوشمزه ست.نفر پنجم: راست میگه خانم! منم میخور بازیِ نسیم و نور و چنار...ادامه مطلب

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 93 تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 23:51

کلاسهای کد اول و دوم تشکیل شد. کلاس کد سوم فقط دو نفر در کلاس حضور داشتند. پرسیدم: «بقیهتان کجا هستند؟» یکیشان گفت: «اعتصاب کردن». گفتم: «پس شما چرا اومدید و به جمعشون نپیوستید؟» یکیشان گفت: «من از اول شرایطم رو به بچهها گفتم. میدونن چرا همراهشون نمیشم و چیزی هم بهم نگفتن». آن یکی گفت: «من همورودی با بچههای این کلاس نیستم و نمیشناسمشون. خب اعتصاب هم یک چیز جمعیه. برای کلاسهای دیگم با بچهها همرا بودم اما نمیدونستم بچههای این کلاسم اعتصاب کردن». بعدتر پرسید: «استاد! نظر شما درباره اعتصاب چیه؟» نظرم را گفتم...من: «من فکر میکنم خیلی به شرایط بستگی داره! مثلا استاد سرشناس دانشگاه تهران یا شریف که تصمیم و عملش میتونه در قالب یک پیام برد گستردهای داشته باشه، خیلی متفاوت از یک استاد تازهکار در یک دانشگاه دیگه ست. شاید این استاد باید رفتار دیگهای رو برای اثرگذاری انتخاب کنه. اتفاقا بیاد دانشگاه و با دانشجوهاش گفتوگو کنه. قرار نیست همه به یک شیوه عمل کنیم. قراره یک جوری عمل کنیم که تاثیر مثبتی ایجاد کنیم و به خاطر تفاوت در موقعیتها این رفتارها و تصمیمهای اثرگذار میتونه متفاوت بشه».ادامه داد: «استاد ما دیروز تو حیاط خوابگاه جمع شدیم و فقط سرود «برای آزادی» رو خوندیم. از حراست اومدن و گفتن باید برگردیم خوابگاه. بعدم اطلاعیه زدن روی در کمدهام که اگه یک بار دیگه تکرار بشه خوابگاه رو ازمون میگیرن. خیلی زور میگن! مثلا ما خق نداریم حتی میاییم تو حیاط خوابگاه خارج از ساعت کلاسها با شال یا روسری باشیم. حتما باید مقنعه سر کنیم. هفت شب به بعد راهمون نمیدن. ما هیچ کاری نمیتونیم کنیم. دانشجو هیچ کاری نمیتونه کنه. اما الان کارگرهای عسلویه اع بازیِ نسیم و نور و چنار...ادامه مطلب

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 88 تاريخ: شنبه 1 بهمن 1401 ساعت: 23:51

این روزها بحث مهاجرت از گذشته هم داغتر است و نه فقط دغدغه دانشجوها و بزرگترها که دغدغه دانشآموزان هم شده. همین سهشنبه گذشته سر کلاس دخترهای چهارده سالهام، ده نفر از پانزده نفرشان برای رفتن برنامه داشتند. میانگین سنی فکر کردن و برنامهریزی کردن برای رفتن پایین آمده و مدیران مدارس این روزها دست بازیِ نسیم و نور و چنار...ادامه مطلب

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 141 تاريخ: شنبه 3 ارديبهشت 1401 ساعت: 10:14

دیروز رفته بودم انقلاب که یک سری لوازم هنری از افق بخرم و چند تا کتاب از کتابفروشیها. سر شانزده آذر از ماشین پیاده شدم. میخواستم برم پاساژ فروزنده. همونطور که پشت چراغ قرمز ایستاده بودم تا نوبت رد شدن من برسه، داشتم به موضوع پست قبلم فکر میکردم. انگار که یک عروسک فنری از یک جعبه بپره بیرون، بازیِ نسیم و نور و چنار...ادامه مطلب

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 163 تاريخ: شنبه 3 ارديبهشت 1401 ساعت: 10:14

صفحه بندی