هر دفعه بچههای کار رو تو مترو و خیابون میبینم که خواهش میکنن یک چیزی ازشون بخرم، کلی با خودم دعوا میکنم که چرا دوباره وقتی از خونه میومدم بیرون سیبی، هلویی، گیلاسی٬ پرتغالی، ... -یک میوه خوب و مفید- نذاشتم تو کیفم که بذارم تو دست این بچهها!
حتما میدونید که این بچهها بهخاطر وضعیتی که دارن سلامت جسمیشون به واسطه نبودِ تغذیه خوب نمیتونه تأمین بشه. و خوب تغذیه نشدن این بچهها آسیبهایی رو، هم به خودشون و هم جامعه وارد میکنه.
پینوشت: یک بار دو تا پسر بچۀ کوچولو تو خیابون ازم خواهش میکردند که فال بخرم. نمیخواستم. یک سوپری نزدیکمون بود. سوپری رو نشون یکیشون دادم و گفتم: «فال نمیخوام! اما میخوای از اونجا برات خوراکی بخرم؟» تازه مطلبی دربارۀ اینکه مدل حرف زدن و رفتار کردنمون با این بچهها باید چجوری باشه و چرا، خونده بودم. و خب تمام سعیم رو داشتم میکردم که موبهمو همه چیز را رعایت کنم و حواسم خیلی باشه چی میگم و چی کار میکنم. انگار که ده فرمان را باید به جا میآوردم. پسر بچه خیلی کوچولو بود. با کلی ذوق گفت: «آره.» رفتیم داخل سوپر. یک شیر از تو یخچال برداشتم و دادم دستش. نوشتهه گفته بود حتما به این بچهها شیر و میوه و مواد مغذی بدیم چون از این جهات بدنشون تأمین نمیشه. میوه که نداشتم. گفتم براش شیر بخرم. دوستشم اومد. یک شیرم دادم به اون. کیک هم میخواستن. گفتم هر کیکی میخوان بردارن. بماند که چند تا مشتریای که داخل مغازه بودن پچپچ میکردن که: «ببین، چه پررو هستن! الان کیف خانوم رو خالی میکنن». میخواستم بگم به شما چه اصلا؟ کیف منه!
یکی از پسر بچهها شیرشو داد دستم. «من شیر نمیخوام. به جاش از اینا میخوام». به چوب شور اشاره میکرد. خیلی جدی شدم. لبخندمو جمع کردم. مومن به دینی که ده فرمانش دچار بیمهری قرار گرفته یا پیامبری که عزم خود را جزم کرده در اجرای رسالتش(البته قبل از نزول آیههایی شبیه «وَ ما أنتَ عَلیهم بِوَکیل»*) ؛ شیر رو گذاشتم تو دستش و گفتم: «شیر باید بخوری! شیر برای بچهها خوبه! شیرتو میخوری. خب؟» بعد یک لحظه به خودم اومدم که: «خب چه خبره؟ یک کم مهربونتر! اینجوری که داری بدتر میکنی!» بچهه فقط زل زده بود بهم.
*سوره زمر، آیه ۴۱
ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 245