آدمهای مهربون این شهر3

خرید بک لینک

صبح زودتر از زمانی که میوهفروشها بارشان را میآورند باید از خانه میزدم بیرون. مثلا دارم یک برنامه تغذیهای را رعایت میکنم. باید آن روز موز میبردم. موزِ خانه تمام شده بود. مامان گفت: «الان که بار مغازهها نیمده. امروز که رفتم میوهفروشی موز میخرم». بعد هم آدرس داد که: «نزدیک جایی که میری، روبهروی خونۀ قدیمی عمو اینا یک کوچه قدیمی هست که یک میوهفروشی قدیمی داره. تا تو برسی اون سمت بار مغازهه اومده. میوههاش هم خوبه. امروزه رو فعلا یک موز از اونجا بخر».
رسیدم به آن محله. کرکره بعضی مغازهها هنوز پایین بود. بعضی مغازهدارها تازه داشتند کرکرههایشان را بالا میدادند. بعضی دیگر هم کرکرهها را بالا داده بودند و جلوی مغازههایشان را آب و جارو میکردند. هنوز خورشید گرمایش را تابستانه نثار زمین نکرده بود و هوا کمی خنک بود. بوی نم جلوی مغازهها و خنکی اول صبح حال آدم را بسی خوش میکرد. خوش خوشان رسیدم سر همان کوچۀ قدیمی. میوهفروشی به ابتدای کوچه نزدیک بود. چند قدمی بیشتر نمیخواست تا چشمت به دیدنش روشن شود. تازه بارش را آورده بودند. بعضی جعبهها و کارتونها هنوز باز نشده بود؛ اما موزها جزو میوههای داخل کارتون نبودند. چیده شده بودند.
صاحب مغازه پیرمرد ریش سفید کوتاه قدِ تپلی بود با یک پیراهن سفید. به سختی راه میرفت. به شاگردش گفتم یک موز میخواهم. فکر کردم باید برای پیرمرد سخت باشد که از پشت دخل بیاید کنار. اما شاگردش تقاضا را اجابت نکرد. او هم به صاحب مغازه گفت. پیرمرد به سختی از پشت دخل آمد کنار. قدمهایش را کوتاه و آرام برمیداشت. در این بین هم رهگذران و کسبه از جلوی مغازهاش رد میشدند و به نشانۀ ارادت دستی به سینه میگذاشتند و کمی خم میشدند و «حاج آقا، سلام علیکم»ی میگفتند. پیرمرد هم با سر و چشم پاسخشان میگفت. خیلی خستهتر و فرتوتتر از آن بود که توانایی پاسخ گفتن چنین سلامهایی را همانطور پر انرژی و کلامی داشته باشد.
بالاخره یک موز در مشمای دست پیرمرد قرار گرفت. پشت بندش هم دو زردآلو اضافهاش شد. پرسیده بودم قیمت موز چقدر میشود قبل از اینکه آن را جدا کند و گفته بود پانصد تومان. وقتی زردآلوها را گذاشت داخل مشما داشتم فکر میکردم چقدر مهربان است این پیرمرد. من که زردآلو نخواسته بودم. یک هزار تومانی دادم و دوباره با کلی تعلل و سختی برگشت پشت دخلش. کلیدهایش را میجورید برای باز کردن دخل. یک لحظه فکر کردم شاید بقیۀ پولم را فکر کرده ندارد که دو تا زردآلو را انداخته کنار موز. دیگر نایستادم. گفتم حتما همین طور بوده وگرنه چرا باید همینجوری دو تا زردآلو به من بدهد؟! راهم را برگشتم به سمت سرِ کوچه. رسیده بودم سر کوچه که شاگرد مغازه صدایم مکرد: «خانوم! خانوم! بقیۀ پولتون». برگشتم. پیرمرد بقیۀ پولم را داد.
یک روز محمدصادق برایمان گفته بود که چرا خورشید گرم و داغ است. گفته بود چون زرد است. مهربونی پیرمرد زرد بود. مثل زردآلوها.
غروبی زردآلوها را شستم. یکی را خودم برداشتم. یکی را هم دادم به سین. برایش از داستان زردآلویی که در دستش گذاشته بودم گفته بودم. زردیِ مهربونی پیرمرد به سین هم رسیده بود. صورتش را روشن کرده بود از لبخند.

بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 223 تاريخ: پنجشنبه 8 تير 1396 ساعت: 19:19

صفحه بندی