از مدرسه خسته آمده بودم و دو تا کفش غریبه دم در دیده بودم. خدا خدا میکردم کسانی که در خانه هستند آنقدر دور و بیارتباط با من نباشند که این خستگی با آن بیارتباطی و دوری در هم آمیزند و جان خستۀ من را با «تحمل کردن» عجین کنند. که همانا تحمل کردن یکی از بدترین رویدادهایی است که میتواند بر جان آدمی بنشیند. و خداوند هیچ بندهای را به آن نقطه در زندگی نرساند که بخواهد آدمی یا شرایطی را تحمل کند. آمین!
داخل شدم. در هال یواش از مامان پرسیدم چه کسی در خانه است. مامان با لبخندی بزرگ گفت عمه و دختر عمه. خوشحال شده بودم. زیاد. خوشحالی خستگی را هم از جانم پرانده بود. خیلی وقت بود که عمه مریض احوال بود و به خانهمان نیامده بود. خیلی غیرمنتظره پا به خانهمان گذاشته بودند و از تهِ تهِ دل خوشحالمان کرده بودند. و چقدر مهمانهای عزیزِ ناخوانده را دوست دارم. اصلا مهمانِ عزیز باید ناخوانده پا به خانۀ آدمی بگذارد و تمام دل و جان آدمی را با محبتش، با قدمش به یکباره پر کند از شادی. وارد پذیرایی شدم و با خوشحالی چادرم را از سر درآوردم؛ درآوردنی شبیه مریمِ «در پناه تو». شروع کردم به روبوسی و سلام و احوالپرسی. بماند که همهاش حس میکردم مبادا چون از بیرون آمدهام و دستم را نشستهام و دست دادهام، عمه و دخترعمه را معذب کردهام. خب کمی بیش از حد معمول بهداشت را رعایت میکنند و این اخلاقشان من را به نگرانی در خصوص رفتارم انداخته بود. خب وقتی مهمانی برایت عزیز باشد تمام فکر و ذهنت این است که مبادا کاری کنی که ذرهای بهش بد بگذرد یا اذیت شود. به هر حال بعد از حال و احوال اجازه گرفتم برای عوض کردن لباسها و شستن دست و صورتم.
رفتم و برگشتم به پذیرایی و مشغول صحبت. نمیدانم چه شد که بحث کشید به افراد نیازمند و کمک کردن. دخترعمه گفت هیچوقتِ هیچوقت به کسی پول نقدیای که برنگردد، کمک نمیکند. گفت در محل کارش یک قرضالحسنه راه انداخته. هر ماه هرکس مبلغی را میدهد برای صندوق قرضالحسنه. بعد افراد نیازمند را شناسایی میکنند. تواناییها و استعدادهایشان را شناسایی میکنند. بنا بر همان تواناییها و استعدادها وسیلهای را برایش تهیه میکنند که بتواند با آن وسیله کسب درآمد کند. البته که پول آن وسیله را قرض میدهند. شخص باید کار کند و پول را پس دهد. مثلا یک نفر خیاطی بلد است. برایش چرخ خیاطی میخرند. یک نفر میتواند سبزی پاک کند و خرد کند و سرخ کند. برایش خردکن میخرند. یک نفر میتواند پیک مغازه شود. برایش موتور میخرند. سپس شروع کرد از مزایای این مدل کمک کردن گفتن و بدیهای کمکهای نقدیِ بیهوا.
خب با مدل کمک کردن دخترعمه پول در جریان است. کمک و پول ما هیچ وقت به یک نفر ختم نمیشود. یک زنجیرۀ بزرگ را تا نمیدانیم کی در بر میگیرد. این مدل کمک کردن بیکاری را از بین میرود. و کار بسیاری دیگر از مشکلات را. این مدل کمک کردن عزت و شخصیت افراد جامعه را پایین نمیآورد. قرار نیست گداپروری را در جامعه رواج بدهیم. با کمکهای نقدیِ بدونِ هدف فقط گداپروری را در جامعه رواج میدهیم. آدمها باید یاد بگیرند کار کنند و زحمت بکشند. باید فرهنگ کار کردن را جا بیندازیم. خب ما یک پولی همینجوری به یکی میدهیم. بعدش که پولش تموم میشود میخواهد چه کند؟ یک نفر دیگر باز بهش پول بدهد؟
دخترعمه میگفت و میگفت و من با خودم فکر میکردم چرا من هیچوقت اینجوری نگاه نکرده بودم به ماجرا؟ که چقدر این فکر حسابشده و خوب است. که چقدر دخترعمه کمک کردنش هم حساب و کتاب دارد. و دخترعمه با همان حالت مدیریتیاش ادامه میداد که : «فاطمه جون! من معتقدم آدم باید عقلانی کمک کنه. یعنی چی که احساسی بخواییم کمک کنیم. همیشه هم به مامان میگم احساسی نشو! درست و عقلانی کمک کن! یک جوری کمک کن که کمک کردنت نتیجۀ درست و حسابی داشته باشه»
خلاصه که ماه مبارک رمضان آغاز شده است. ماهی که بازار کمک کردنها و توجه به نیازمندان داغ میشود. اینها را گفتم که حواسمان باشد خودمان یا اطرافیانمان به قول دخترعمه کمک کردنهایمان عقلانی باشد.
پینوشت1: و وقتی این ماجرا را برای یاء تعریف میکردم، گفت اقتصاد مقاومتی که این همه صحبتش است چیز عجیب و غریبی نیست. چیزی است شبیه همین کارها.
پینوشت2: اینجا هم کم بیربط نیست.
ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 261