سه سالگیِ یک دوستی

خرید بک لینک

میدانستم قرار هست بچهها را به پارک بانوان ببرند. روز قبلش کتابانۀ پارکبودم. لابهلای درختهای سبزِ سبز. از کار خسته شده بودم و شروع کرده بودم خیالکردن و خیال کردن. خیالاتم شوخی شوخی خودشان را پرت کرده بودند روی کاغذ و خودکاررنگیها و باغچهها. یک کاغذ برداشته بودم و با رنگ صورتی چیزهایی نوشته بودم. ازکتابخانه زدهم بیرون و در پارک شروع کرده بودم به گشتن و گشتن. بالاخره یک جای کمترددپیدا کردم و کاغذ را چال کردم. علامتهایی برایش گذاشتم و نقشۀ جایی که کاغذ راچال کردم کشیدم.

اول صبح رفتم جلوی یکی از کلاسهای هفتم. رها را صدا کردم. دوست نداشت به پارکبرود. نقشه را دادم دستش و گفتم: «یک چیزی اینجایی که تو نقشه نشون دادم برایشماها چال کردم. اگر نرفتی پارک به بچههای دیگه بگو، حتما پیداش کنن و بخوننش.».چشمانش برق میزد. باورش نمیشد ماجراجوییهای اینگونه نمیتواند فقط برای فیلمهاباشد. با دهن باز به نقشهای که گذاشته بودم در دستش نگاه کرد. به من نگاه نکرد.دوباره به نقشه. دوباره به من. عینکش را داد بالاتر. «خانوم، من حتما امروز با بچههامیرم پارک». دروغ چرا؛ کلی تو دلم قند آب میکردند که چشمان دخترها از این بازی میتواندبرق بزند.

زنگ دوم لیلی را در سالن دیدم. لیلی دانشآموز همان کلاسی بود که قرار بود بهپارک بروند. با خودم فکر کردم، نکند دخترها نرفته باشند پارک. جدی جدی وارد بازیِ خیالیخودم شده بودم. دلم نمیخواست نرفته باشند پرک و چیزی که برایشان چال کردم را برندارند. رفتم جلو؛ پیش لیلی. خیلی آشفته و گرفته بود. «مگه قرار نبود برید پارک؟پس چرا تو اینجایی؟» حتی به صورتم نگاه نکرد اینقدر که بهم ریخته بود. پاسخی داد ورد شد. همۀ کلاسشان رفته بودند پارک جز لیلی. حالش خوب نبوده و دوست نداشته برود.رفتم دنبالش. بیقرار بود. دوست نداشت صحبت کند. اصراری نکردم و راهم را به سمتدفتر برگشتم.

زنگ چهارم دخترها برگشتند و کلاسم باهاشون تشکیل شد. بهخاطر بارون جای دیگریبرده بودنشان. بهشان خوش گذشته بود اما ناراحت بودند بهخاطر چیزی که باید دنبالشمیرفتند و نشده بود بروند. من هم ناراحت بودم. به هر حال بازی جدی شده بود. یکلحظه فکر کردم با بارانهایی که از روز قبل آمده حتما جوهرهای صورتیِ نوشته پخششده روی کاغذ. کاغذ قشنگی باید شده باشد. اما وسط تصوراتم بالای سر دخترها علامتسوال بود که در میآمد؛ «حالا سرنوشت اون کاغذ چی میشه؟». با ناراحتی گفتم: «خبمیرم خودم برش میدارم.». شاید بهتر بود این را نمیگفتم. شاید بهتر بود شروع میکردیمبرای کاغذ سرنوشت تصور کردن. بعد دربارۀ این حرف میزدیم که کدام سرنوشت میتواندبرایش بهتر باشد و چرا. یا حتی اینکه ما میتوانیم چه سرنوشتهایی برایش بسازیم. اماآن لحظه چنین چیزی به ذهنم نرسید. دخترها همچنان دوست داشتند کاغذ را بخوانند وببینند. رها خواست همین ماجرا را در مدرسه اجرا کنم. همان کاغذی که احتمالا جوهرنوشتههایش پخش شده و نمدار است را یک جایی در مدرسه پنهان کنم و دوباره نقشهبکشم و دخترها شروع کنند به پیدا کردن. قبول کردم.

لیلی همچنان گرفته بود. «خانوم، میشه امروز دربارۀ مشکل من صحبت کنیم؟».اولویت کلاسهای فلسفه برای کودکان با مشکلات بچهها است. خوشحال شده بودم که خودشخواسته بود حرف بزند و دوستانش کمکش کنند. و دخترها هم مثل همیشه موافق بودند کهبه دوستشون کمک کنند.

لیلی شروع کرد به تعریف کردن ماجرا. خواهرزادهاش دو روز بود که به دنیا آمدهبود و دچار یک مشکل گوارشی بود. دکترها گفته بودند باید عمل شود. خانواده ماجرارا از لیلی پنهان کرده بود، اما لیلی یک جوری متوجه ماجرا شده بود. گریههایخواهرش، وضعیت آشفتۀ خانواده و علاقهای که به خواهرزادهاش داشت و نگرانیش، همهدست به دست هم داده بود تا لیلی هم از نظر روحی و هم جسمی آن دو روز دچار مشکل شود.نمیتوانست با خانواده صحبت کند چون آنها فکر میکردند لیلی چیزی از ماجرا نمیداندو چون دختر حساسی است باید از این ماجرا دور نگه داشته شود. لابهلای حرفهایش چندقطره اشک از پشت عینکش سُر خورد پایین. دوست نداشت گریه کند، اما اشکها که اینچیزها را نمیفهمند. میآیند. بدون اجازه. به خاطر بغضی که داشت نمیتوانست به حرفزدن ادامه بدهد. کلاس سکوتِ سکوت بود. رها از صندلیش بلند شد و آمد کنار لیلی. دستلیلی را گرفت در دستش و اجازه خواست صحبت کند. بچهها یکی یکی شروع کردند به حرفزدن. بعضیها برای سادهتر شدن وضعیت لیلی راهحلهایی میدادند. بعضیها نتیجۀکارهای لیلی مثل بیخوابی و غذا نخوردن را که اوضاع را میتوانست بدتر کند، برایشمیگفتند. بعضیها پای خدا را وسط کشیده بودند که بهنظرم از دار و دستۀ رواقیونمیآمدند. بعضیها با لیلی همدلی میکردند. از موقعیتهای مشابهی که داشتند میگفتند.بعضیها گوش شده بودند برای شنیدن و سبک شدن لیلی. همدلی کردن را خوب یاد گرفتهبودند. خیلی خوب. تلاش برای کمک کردن به دوستشان حالم را خوب میکرد. انگار کهتمام خستگی سه سال کار کردن از من دور و دورتر میشد. هیوا یک دفعه چیزی گفت.«لیلی، من همین الان پونصد تا صلوات نذر کردم که خواهرزادت زود خوب بشه». لیلی خشکشزده بود. کم کم یک منحنی روی صورتش در حال درست شدن بود. درست شد. نمیدانست چگونهاز دوستانش تشکر کند. «من خیلی خوشحالم که دوستایی مثل شما دارم. خیلی خوشحالم کهمیتونم باهاتون حرف بزنم. به حرفم گوش میدید. واقعا ممنونم بچهها. واقعا حالمبهتره». بهار هم مثل هیوا میگفت برای سلامتی خواهرزادۀ لیلی دعا میکند.

یک سال پیش وقتی بهخاطر مشکلات بعضی دخترها پیش عزیز گریه کرده بودم و برایتک تکشان ذهنم درگیر بود، عزیز گفته بود برایشان دعا کنم. گفته بود برایشان دعامیکند. همین دو جمله مرهم دردهایم شده بود. امیدوارم کرده بود و حالم را خوش.برای دوست روانشناسم شرح حال کرده بودم و گفته بود چه خوب است شاگردهایت هم ازعزیز یاد بگیرند و برای هم دعا کنند. مثلا ساعت خاصی از شبانهروز عبادتی کنند وبرای هم دعایی. نتایج تربیتی و اخلاقی این کار را هم برایم گفته بود. شرایط مهیانبود برای چنین کاری. دخترها از خانوادههای مذهبیای نیستند و خیلیهایشان نمازهم نمیخوانند. بستر مهیایی نداشتم برای عملی کردن حرف دوست روانشناس. اما بعد ازسه سال کار کردن با بچهها بالاخره وقتش رسیده بود. «اصلا نظرتون چیه همۀ اوناییکه میتونن نماز بخونن، امشب موقع اذان مغرب نماز بخونیم و بعدش با هم برای مشکللیلی دعا کنیم؟» انگار که بخواهیم یک بازی دوستداشتنی را شروع کنیم، همه استقبالکردند. «اصلا چطوره هرشب برای یک نفر این کار رو کنیم، هان؟» انگار که بازی جذابترشده بود. مانلی سریع گچی برداشت و با رها شروع کردند روی تخته جدول کشیدن که هر شببرای چه کسی دعا کنیم. لیلی هم درگیر شده بود. میخندید. نظر میداد. فاطمه میگفتاسمش را ننویسند. «من، مشکلی ندارم که برام دعا کنید». لبخند زدم. «حتما، که نبایدبرای مشکل آدمها دعا کنیم. میتونیم دعا کنیم همیشه همینطور حالت خوب باشه و شادباشی مثلا». نگار هم با بیاهمیتی صندلیشو عوض کرد و گفت: «من ترجیح میدم با عقلخودم راههای خوب برای مشکلاتم پیدا کنم تا دعا کنم». غیر از این حرف میزد جایتعجب داشت برایم. لبخند زدم. «خب تو خیلی کار درست و خوبی میکنی، ما هم میتونیمدعا کنیم راههای خوب خوب برای مشکلاتت پیدا کنی و زود حلشون کنی.». خندید. او همبه جمع بقیه اضافه شد. آتنا اما در خودش بود. حواسم وقتی بهش جمع شد که دستش رابالا گرفت برای حرف زدن. «خانوم، صدای اذان تا خونۀ ما نمیاد که من موقع اذان نمازبخونم». دخترها گفتند از تلویزیون میتواند کمک بگیرد. «ما تلوزیون ایران نداریم».ساعت حدودی اذان رو بهش گفتم. لیلی هم گفت میتواند از اوقات شرعی یا اینترنت برایاطلاع از زمان اذان استفاده کند. درسا هم گفت، میتواند یادآوری کند. روزهای جدولپر شده بود جز شنبه و سهشنبه. اسم بعضی دخترها هم مانده بود. «هرکس اسمشپنجشنبه، جمعه، شنبه باشه، به نفعش هستها. دلیلشو البته بعدا میگم» بالاخره شنبهپر شد. اما سهشنبه نه! دخترها سهشنبهها رو دوست نداشتند. رها بالاخره پیشنهادداد که اسم من جلوی سهشنبه نوشته شود. نوشته شد. «خب، جدول پر شد. اما اونایی کهاسمشون پنجشنبه، جمعه و شنبه هست، من این روزها مشهدم. از اونجا براشون دعامیکنم». بقیهای که اسمشون تو این روزها نبود انگار که بازی را باخته باشند، لب ولوچهشان آویزون شده بود. بهار که انگار دنیا رو بهش داده بودند و اسمش برایپنجشنبه نوشته شده بود با خوشحالی گفت: «راستی خانوم، هروقت گلدستهها رو دیدیدیاد من بیفتید. ببینید قدم از همه تو مدرسه بلندتره. گلدستهها که بلندن رو دیدیدبرای من خیلی دعا کنید». همۀ کلاس خنده شده بود. خندیدم و گفتم برای همهتون دعامیکنم.

زنگ که خورد داشتم فکر میکردم، سه سال پیش که با دخترها آشنا شدم اصلا نمیشدچنین کاری را شروع کرد. حتی نمیشد دربارهاش صحبت کرد. حتی دو سال پیش یا همین ابتدایسال تحصیلی. سه سال نیاز بود تا دوستی با دخترها درست و درمان جون بگیرد. واقعا سهسال نیاز بود تا محبت و دوستی بین من و آنها، بین آنها باهم رشد کند تا امروزبشود از دعا کردن برای هم بگوییم و حالمان خوب باشد که کلی دوست داریم که برایشانمهم هستیم و به فکر ما هستند. دوستهایی که خیلی خیلی میتوانند با ما متفاوتباشند، اما برایمان دعا میکنند. و چه خوبتر کهدخترها سه سال دیرتر به نماز خواندن و دعا کردن برای هم فکر کردند. خوبتر چون بعداز سه سال خودشان خواستند. از تهِ قلبشان خواستند. خواستنی که سه سال پیش امکانپذیرنبود چون بستری نبود.


بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 150 تاريخ: دوشنبه 18 ارديبهشت 1396 ساعت: 4:21

صفحه بندی