23 فروردین 1396

خرید بک لینک
1-دخترها زنگ اول امتحان اجتماعی داشتند و مراقب بودم. یکیشان روی ساق پایش را با خودکار نوشته بود. پای دیگرش را برای پای نوشته با زاویهای ستون کرده بود و شلوارش بالا رفته بود تا دختر کناریاش نوشتهها را ببیند و بنویسد. رفتم جلو و فقط پرسیدم: «این چیه؟» سعی کرد همه چیز را عادی نشان دهد و جوابی بدهد. خب جوابش خیلی پرت و پلا بود. نگاهش کردم و چیزی نگفتم. خودش پایش را انداخت پایین و شلوارش را کشید پایینتر. تا آخر امتحان چیزی نگفتم و به دفتر هم اطلاع ندادم. فقط تا همان آخر نشستم صندلیِ کنارش.
بعد از چهار سال هنوز نمیدانم در اینجور مواقع باید چه بکنم یا چه حرفی بزنم. اولها وقتی متوجه تقلب میشدم خیلی سختگیر بودم و به دفتر اطلاع میدادم. کمی که گذشت حرف یکی از دوستان باعث شد کمی در رویهام تغییر ایجاد کنم. در یک سیستم-ارزیابی- غلط و مشکلدار توقع رفتاری درست(تقلب نکردن) را از بچهها داشتن، توقعی نابهجاست. بهنظرم درست میگفت. کمی آسانگیر شدم. اما خب هنوز هم به خاطر موضوعاتی با مسئله نتوانستم کنار بیایم و تصمیم بگیرم در این شرایط دقیقا چه کنم. عکسالعملهایم معمولا در همان لحظه بدون تفکر خاصی شکل میگیرند.

2-یگانه بعد از امتحان آمد پیشم و جواب یکی از سوالهای اجتماعی را پرسید. سوال تحلیلی بود. برایش توضیح دادم. گزینه را اشتباه زده بود. چشمانش پر از اشک شد. «من خیلی خونده بودم. امتحان علومم دو نمره غلط داشتم. من خیلی میخونم. چرا اینجوری میشه؟ جواب مامانمو چی بدم؟»
«این سوال ربطی به خوندن نداشته یگانه! اگر سوالی بود که حفظی بود و تو اشتباه مینوشتی اعتراضت بهجا بود. اما این سوال تحلیلی بوده. چیزی فراتر از خوندن نیاز داشته. درباره مامانت هم میخوای من باهاش صحبت کنم؟»
«مامانم، دعوام نمیکنه! اما خب روم نمیشه بگم غلط داشتم. نمرم کم میشه!»
«تو مگه تمام تلاشت رو نکردی؟ مگه نمیگی خیلی خوندی؟ پس چرا باید خجالت بکشی یا ناراحت باشی؟ کسی که مسئولیتش رو انجام میده، تا جایی که میتونسته و در توانش بوده برای کارش زحمت کشیده، برای چی باید خودشو مقصر بدونه و خجالت بکشه؟»
«خانوم، من نمیخوام اصلا الان تو مدرسه باشم. نمیتونم فضای مدرسه رو تحمل کنم الان. من دلم میخواد برم خونمون.»
«واقعا دلت میخواد بری خونه؟»
«بله!»
«باشه! صبر کن من میرم با دفتر صحبت میکنم که زنگ بزنی، بیان دنبالت»
نمیدانستم چگونه دفتر را راضی کنم. حال جسمی یگانه خوب بود. فقط دلش نمیخواست در مدرسه باشد. و خب بهزور نگه داشتنش در مدرسه بهنظرم درست نبود. نمیفهمم چرا، گاهی که مدرسه حال بچهها را بد میکند، باید بچهها را بهزور درش نگه داریم؟! بچهها باید با مدرسه حالشان خوب باشد. بچهها همیشه باید حالشان خوب باشد. البته که مدرسه این چیزها را قبول نمیکرد. به هر حال با خودش رفتیم دفتر و خواستم اگر امکان دارد، یگانه با خانه تماس بگیرد که بیایند دنبالش چون حالش خوب نیست. معاون از خود یگانه پرسید چه اتفاقی افتاده. معاون شروع کرد انواع دردهای جسمانی را نام بردن و به نوعی تشخیص بدحالیِ یگانه را دادن. یگانه دختری نیست که دروغ بگوید. هر دویمان مانده بودیم که واقعا چه بگوییم. معاون خواست با خود یگانه صحبت کند و من از دفتر بیرون رفتم. در آخر اجازه نداده بودند. خیلی ناراحت بود. «صبر کن الان با مشاور صحبت میکنم.» با مشاور صحبت کردم در حضور خودش. مشاور هم یک سری حرفهای پرت و پلا تحویل داد و استرس را علت همه چیز دانست. یگانه را فرستادم پی کاری و با مشاور تنهایی صحبت کردم. خواهش کردم بفرستنش خانه و برایش توضیح دادم چرا. قبول نکرد. تهِ محبتش این بود که که گفت، سر کلاس نرود اگر حوصله ندارد و بیاید بنشیند در دفتر مشاور. نتیجۀ صحبت را به یگانه گفتم. «خانوم، یک چیزی ازتون بخوام انجام میدید؟ تو رو خدا! میشه گوشیتونو بدید زنگ بزنم، مامانم بیاد دنبالم؟ به خدا به هیچکس نمیگم با گوشی شما زنگ زدم»
«یگانه! خیلی تابلو نمیشه بهنظرت؟ بهنظرت میشه تصادفی مامانت بیاد مدرسه؟ خب میفهمن تو از یک جایی زنگ زدی»
«راست میگید خانوم! تازه اونوقت فکر میکنن خودم گوشی آووردم. حالا میرم تو دفتر مشاور»
بعد از چند دقیقه آمد پیشم. خیلی خوشحال. «خانوم خیلی دوستتون دارم. خیلی زیاد! اجازه دادن به مامانم زنگ بزنم. دارم میرم. خانوم خیلی خوبید. خیلی دوستتون دارم».
«من بیشتررررر»
مشاور هم پشت سرش آمد پیشم. «به حرفهاتون فکر کردم. دیدم شاید خوب باشه بره. با دفتر صحبت کردم. مامانش میاد ببرش» از مشاور هم کلی تشکر کردم.

3-در دفتر ناهار میخوردم که آیلین و زهرا آمدند سراغم. وقتی فهمیدند ناهار میخورم، گفتند بعد از ناهارم میآیند. از آنجایی که بسیار آهسته غذا میخورم و دخترها خیلی معطل میشدند، گفتم مشکلی نیست و میتوانیم صحبت کنیم. «خانوم، هفته پیش تو کلاس گفتید من آیلین که هیچی، امروزم گفتید که از کلاستون برم یک کلاس دیگه. ببخشیدا! اما دیگه مطمئن شدم با من لج کردید و خوشتون نمیاد من تو کلاستون باشم. آیلین گفت بیاییم به خودتون بگیم این مساله رو. شما یک بار دیگه هم با من حرف زده بودید سر فعالیتهام، اما این چند بار که رفتارهاتون اینجوری شده و امروزم اینجوری گفتید من واقعا عصبانی شدم. من دیگه فکر کردم واقعا دوست ندارید تو کلاستون باشم» با لبخند به حرفهایش گوش میدادم. حرفهایش که تمام شد، شروع کردم: «اول اینکه خیلی خیلی ازت ممنونم که اومدی و مساله رو با خودم درمیون گذاشتی و حست رو گفتی. واقعا ممنون. دوم اینکه من اصلا آدمی نیستم که با بچهها لج کنم. چهار ساله اینجا هستم و خیلی کلاس داشتم، میتونی بری از تک تک بچهها بپرسی تا حالا با کسی لج کردم یا نه. سوم اینکه، من از تو توقع خاصی دارم. وقتی تو توقعم رو برآورده نمیکنی واقعا اعصابم خرد میشه. تو دانشآموز قوی و خوبی هستی. وقتی تو کلاس حرف نمیزنی من واقعا ناراحت میشم. بعدشم اتفاقا من فکر میکردم تو داری منو اذیت میکنی. وقتی از اول کلاس تا آخر لم میدی به آیلین و فقط لبخند میزنی به من و هیچ حرفی نمیزنی و بعضی وقتها با آیلین ریز ریز حرف میزنی، فکر میکنم داری اذیت میکنی. یا دوست نداری تو کلاس من باشی»
«خانوم، من اصلا آدمی نیستم که کسی رو اذیت کنم»
«خب، الان فهمیدیم دو تایی دربارۀ هم اشتباه فکر میکردیم. و باز ازت ممنونم که تو پیشقدم شدی تا درباره مساله حرف بزنیم و این اشتباه برطرف بشه. اما من واقعا از تو توقع خاصی دارم. از خیلی از بچههای دیگه این توقع رو ندارم چون با تو متفاوت هستند. من میدونم تو قوی هستی. خوب استدلال میکنی. خوب فکر میکنی. خب حرص میخورم فعالیت نمیکنی.»
«خانوم، نمیدونم چرا اینجوریه. من اینجوری نبودم سالهای قبل. میتونید از معلم قبلیمم بپرسید. اینقدر فعال بودم که باید کنترلم میکردن»
«خب به نظرت مشکل چیه؟ اون دفعه گفتی موضوعات کلاس رو دوست نداری. من سعی کردم موضوعات رو تغییر بدم. اما باز مشکل وجود داره. من خوب کار نمیکنم سر کلاس؟ سختگیر نیستم؟ جمع بچههایی که کنار هم قرار گرفتن خوب نیست؟ من فکر میکنم جو بچهها یک جوریه. خودمم کلا از کلاس راضی نیستم. بحثها عمیق نمیشه. خوب پا نمیگیره. با کلاسهای دیگه این مشکل رو خیلی ندارم. واقعا نمیدونم چرا این کلاس اینجوریه؟!»
«معلم پارسالمونم مثل شما بود. روش شما خیلی فرق نداره. نمیدونیم واقعا چرا اینجوری میشه. یک چیزی بگم خانوم. مثلا امروز بچهها دست به یکی کرده بودن حرف نزنن و نظر ندن. بعد که شما یک سوالی کردید، همونایی که گفته بودن کسی حق نداره نظر بده، نتونستن ساکت باشن. همونا کلی فعالیت کردن. ما پارسال تو یک گروه دیگه بودیم. بچهها فرق داشتن. اصلا اینجوری نبود»
«شما راهحلتون چیه؟» خیلی چیزها رو بررسی کردیم سه تایی. من یک سری راهحلها دادم. روشهای متفاوت را مطرح کردم تا از دید آنها و با شناختی که از دوستانشان دارند ببینیم این روشها ممکن است جواب بدهد یا نه. خود زهرا و آیلین راههایی را پیشنهاد دادند برای کلاس. همه را بررسی کردیم و در آخر تغییراتی را برای جلسه بعد در نظر گرفتیم. ازشان خواستم جلسه بعد باز هم بیایند و سه تایی کلاس را تحلیل کنیم تا ببینیم تغییرات اثربخش بوده یا نه. خوشحال شدند و قبول کردند.
بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 201 تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:22

صفحه بندی