در مدرسه جلسۀ با اولیا داشتیم. من در تیم دخترها بودم. قرار بود ازشان کلی تعریف کنم پیش مامان و باباهایشان. همینطور قرار بود دربارۀ بعضی چیزها با مامان و باباهاشون حرف بزنم. دربارۀ یک چیزهایی هم باید حواسم میبود که اصلا حرف نزنم. یک راز بین من و دخترها بود. چند باری هم از سالن آمدم پایین و گزارشهایی از صحبتم با مامان و باباهاشون دادم و چیزهایی را هماهنگ کردیم و دوباره برگشتم بالا.
زنگ اول شکوفه سر کلاس خیلی بیحوصله بود. آخر کلاس رفتم پیشش و کمی صحبت کردیم. لبهایش افتضاح شده بود. از بس کنده بودشان تیکه تیکه قرمز شده بود. «مگه قرار نداشتیم تمرین کنی حواست باشه لبهاتو نکنی؟» شروع کرد به گریه کردن. «خانوم، از دیروز اینجوری شده. دیروز رفتیم یک مهمونی. اونم تو مهمونی بود. مامانم به من نگفته بود اون هست و منو برد. اگر میدونستم اونم هست، نمیرفتم. مامانم اصلا جدی نمیگره. نمیفهمه من اذیت میشم. تو مهمونی همش گریه میکردم و الکی به همه میگفتم چشمم میسوزه. لبامو اینقدر کندم تو مهمونی، مامانش بهم گفت، لبات دیگه تموم شدن.»
«نرفتید مشاوره؟»
«مامانم جدی نمیگیره. میگه میبرم، اما الکی»
«میخوای امروز با مامانت صحبت کنم؟»
«بهتون تا آخر زنگ خبر میدم»
شکوفه امسال به مدرسۀ ما آمده اما در گفت و گوها خوب شرکت میکند. سطحش به دخترهایی که دو سال است با آنها کار میکنم نزدیک است. هوش اجتماعی و عاطفی خوبی دارد. و واقعا دلم میسوزد که پدر و مادرش به مشکلش بیتوجهی میکنند.
مادر و پدر شکوفه با معلم زیست که میز کنار من بود صحبت میکردند. وقتی فهمیدم مادر و پدر شکوفه هستند، بلند شدم و خواستم صحبت کنیم. از مادرش خواستم تنها صحبت کنیم و پدرش نباشد. پدر شکوفه در جریان مشکلش نیست. خواستم که حتما شکوفه را پیش مشاور ببرند. مادرش گفت پانزده سال است معلم است. تمام تقصیرها را انداخت گردن پدر و ادعا داشت که خیلی با شکوفه دوست است و درکش میکند و این پدرش است که نیاز به مشاور دارد، نه شکوفه. خواستم که با پدرش بروند. ادعا داشت پدرش نمیآید. پدرش را صدا کرد. پدر گفت: «سر کلاس شما هم شکوفه حواسش نیست و درس نمیخونه؟»
«نه! اصلا! اتفاقا یکی از دانشآموزهای خوب کلاس منه!» شروع کردم دربارۀ انواع هوشها صحبت کردن و توضیح دادم که شکوفه هوش اجتماعی و عاطفی خوبی دارد. شاید معلم زیست و ریاضی و فیزیکش ناراضی باشند و در این درسها ضعف داشته باشد، اما هوش اجتماعی خوبی دارد و من واقعا ازش راضی هستم. باید یک جوری فضای ذهنی مادر و پدر را که پر شده بود از شکایتهای معلمهای دیگر آرام میکردم. شکایتهایی که عاملش مشکل روحی شکوفه بود. علاوه بر اینکه واقعیت کلاسم را هم از شکوفه میگفتم. مادر با چشم و ابرو به من اشاره میکرد که پدر را مواخذه کنم. بدون اینکه این رفتارهای مادر علت حرفهایم باشد از پدرش پرسیدم: «شما اصلا لب شکوفه رو دیدید؟» پاسخش منفی بود. «مگه لبش چجوریه؟» خیلی بیاهمیت این سوال را پرسید. عصبانی شده بودم. «برید ببینید چجوریه. لب شکوفه باید اینجوری باشه؟ باید اینقدر لبش رو بکنه؟ چرا باید اینجوری باشه؟» مادر که انگار در میدان جنگ قرار گرفته بود و خود را پیروز میدان میدید شروع کرد:«خانوم! این آقا وسواس فکری داره! وسواس فکری! شکوفۀ من از دست کارای این آقا اینجوری شده.» پدر هم که خودش را در موضع ضعف میدید شروع کرد:«خانوم! ایشون بیخیاله! اصلا به بچهها کاری نداره.» دعوای لفظی بین پدر و مادر داشت بالا میگرفت. بهشان میخورد بیست سال زندگی مشترک داشته باشند. کمی هول شده بودم که چطور دعوای یک زن و شوهر بیست ساله را آرام کنم. بالاخره مداخله کردم و سعیم را کردم. کمی فضا آرام شد. مادر میز را ترک کرد و دوباره با اشارههای پنهانیاش میخواست به من بفهماند که تقصیر پدرش است و با او صحبت کنم. کمی با پدرش صحبت کردم. از رابطه پدری و دختری و نیازی که شکوفه در این سن به این رابطه دارد گفتم. گفت: «فعلا که رابطهمان خراب است. دیروز گوشیاش را ازش گرفتم. درست استفاده نمیکرد.» پرسیدم:«چرا این کار را کردید؟ چرا گرفتید؟ چرا باهاش حرف نزدید؟» پاسخی نداشت. خواستم حتما به مشاور بروند. پدر خیلی راحت پذیرفت. گفت حتما با شکوفه به مشاور خواهد رفت. خواستم حتی اگر شکوفه تنها خواست با مشاور حرف بزند، این اجازه را به او بدهد. این را هم پذیرفت. گفت:«من واقعا سعی میکنم باهاش دوست باشم. مثلا باهاش کشتی میگیرم. نوازشش میکنم. بعضی شبها حتی میرم تو اتاقش میگم پیش هم بخوابیم. اما یک کارهایی رو هی باید بهش بگیم انجام بده. مثلا شبها مسواک نمیزنه. باید بیدارش کنم به زور ببرمش مسواک بزنه.»
«میدونید، همۀ این کارها خیلی خوبه و واقعا ممنون به خاطر رابطتون. اما یک مشکلی هست و اون اینکه شما از موضع بالا به شکوفه نگاه میکنید. بهش امر و نهی میکنید. یا خودتون رو در مقابلش میبینید. چرا نمیایید کنارش؟ چرا باهاش دوست نیستید؟ خودتون اصلا یکی هی نگاه از بالا بهتون داشته باشه و امر و نهیتون کنه باهاش رابطه بهتری دارید یا دوستتون که کنارتونه؟» پاسخی نداد. دوباره تاکید کردم که حتما مشاور بروند و این قول را داد که این کار را میکند. مادر همچنان میز من و صحبتهایم را با پدر زیر نظر داشت.
پینوشت: اسم دانشآموز، واقعی نیست.
بازیِ نسیم و نور و چنار...
ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 191 تاريخ: جمعه 15 ارديبهشت 1396 ساعت: 5:22