حال 1396

خرید بک لینک
حدودا یک ساعت و نیم مونده بود به تحویل سال که رسیدم خونه؛ با کفش و شلوار و چادر گلی. اصلا حواسم نبود که پلهها رو با کفش گلیم به چه روزی درآوردم. وقتی مامان و بابا از بیرون اومدن و مامان شروع کرد به غرغر کردن، تازه فهمیدم چه کار کردم.
دستۀ شببوها و کاکتوس بزرگ و گلدونش رو بردم بالکن. کاکتوس کوچیکها هم یک مقوای دراز گذاشتم زیرشون و روی اپن آشپزخونه به صف کردمشون تا گلدونهاشونو پاک کنم و براشون زیرگلدونی پیدا کنم. یک سری مقوا روز قبلش برای کارت پستال درست کردن خریده بودم. مقوای مشکی به کارم نیمده بود. کاکتوسهای کوچک آب زیاد نمیخوان. آب از گلدونشون هم جاری نمیشه. پس زیرگلدونی به اون معنا نمیخواستن. سریع مقوای مشکی رو سانت زدم. بریدم. با مشمی به عنوان زیرگلدونی برای کاکتوسهای کوچیک پوشوندمشون؛ مشمی جلد کتابهام. اگر قطرهای آب از گلدون میخواست خارج بشه، مشمی، مقوای زیرش رو خراب نمیکرد. گلدون کاکتوسهای کوچک رو با دستمال تمیز کردم و برای هر کدومشون زیرگلدونیای که درست کرده بودم رو گذاشتم.
بعد نوبت شببوها و کاکتوس بزرگه بود. پارچ سفالی آبیه رو پیدا کردم. شاخۀ شببوها رو تمیز و مرتب کردم و دونه دونه گذاشتمشون تو پارچ. البته بماند که موقع تمیز و مرتب کردن شاخههای شببو، بیهوا چاقو از دستم در رفت و ساعدم رو به جای شاخۀ شببو زدم. مهم نبود. نباید مهم میبود. چیزی به تحویل سال نمونده بود و وقت آخ و اوخ کردن و ناز کردن، نبود. ناز کردن هم خب زمان و مکان دارد دیگر.
یک دسته شببو خیلی بیشتر از چیزی که فکر میکردم شببو داشت. پارچ پر شده بود. حوریه رو صدا کردم که بیا برای همسایهها شببو ببریم. خیلی زیادن. خوشحال میشن دم سال تحویلی. یک بارم به جای کاسه آش و شله زرد و حلیم و بشقاب حلوا شببو ببریم در خونۀ همسایه. هان؟
دیگه نوبت کاکتوس بزرگه شده بود. گلدون پلاستیکیش رو بریدم و گذاشتمش تو گلدون جدیدش. کار گلها و گلدونها تموم شده بود. فقط باید بالکن رو تمیز میکردم که بازم وقتش نبود. نزدیک سال تحویل بود. تمیز کردن بالکن موند تا سال بعدش.



این ایام ساعت خوابم دیرتر شده و ساعت بیداری هم دیرتر. مثلا دیشب تا چهار و نیم صبح بیدار بودم. چند روز پیشم ساعت خوابم خیلی بهتر از این نبود. ظهر بود بیدار شده بودم. یکهویی دلم خواست گلدون کاکتوس کوچیکها رو رنگ کنم. موی شونه نکرده و پتوی مرتب نکرده و هَپلی پاشدم دنبال گواش و قلممو گشتن.
کیف تذهیبم رو باز کردم. یک نگاهی به قلمموها و گواشها انداختم. حیف بودن. برای هر کدومشون کلی انقلاب رو زیر و رو کرده بودم. استاد گفته رنگ فلان برند بیسار خوبه. حالا بگرد تو مغازهها و از این مغازه به اون مغازه آدرس بگیر که برند بیسار رو کجا داره و حالا بعدش کجا تک فروشی میکنه. قلمموی بهمان دیگه تولید نمیشه. فقط مغازه آقای فلانی تو فلان جا دارش. دلم نمیومد گواشها و قلمموهایی که با این بدبختی تهیهشون کرده بودم و نمیدونستم اصلا الان هم موجود باشن یا نه رو برای رنگ کردن گلدون بردارم. کار تذهیب کجا و رنگ کردن گلدون پلاستیکی کجا! سریع لباس پوشیدم و با کیف پول و کلید خونه زدم بیرون برای خریدن گواشهایی از جنس آریا و پارس و... . خریدم. همونطور ناشتا با اتاق بهم ریخته شروع کردم به رنگ کردن گلدونها. چیزی که میخواستم در نیمد. اما خب هوس رنگبازیم کمی فروکش کرده بود.


امروزم از ظهر گذشته بود که مامان اینجوری بیدارم کرد: «پاشو! ببین کاکتوست غنچش باز شده. پاشو ببین چه خوشگل شده!»

زود بیدار شدم. رفتم سراغش. غنچش باز شده بود. بالاخره دیدم که وقتی غنچش باز میشه چه شکلی میشه. تا به حال از این مدل کاکتوسها نداشتم و ندیده بودم. هر روز منتظر بودم و با خودم فکر میکردم یعنی نهایت ظاهر این کاکتوس چجوری میشه؟! بالاخره باز شد و دیدم...




یک بار یک جایی نوشته بود که حال آدمها رو باید از گلدونهاشون فهمید. حال من این روزها خوب نبود. گلدونهام بد نشدن. حال منو بهتر کردن...

عمه که اومده بود خونمون بهم گفت: «حواست به گلهات خیلی باشه. اگر قرار باشه غم و ناراحتی برات بیاد گلهات یک قسمتیشو برمیدارن تا تو کمتر غصه بخوری. برات ناراحت میشن، غصه میخورن.» عمه میگفت: «وقتی مادر مرد، شاهپسندها و فیلتوسهام دیگه جون نگرفتن. خشکِ خشک شدن. هر کاری کردم جون نگرفتن. میدونم باری از غم من رو برداشتن که اینجوری شدن.»

باید حواسم به خودم باشه. حواسم به گلدونهام باشه. شاید دفعۀ دیگه نتونن حال من رو خوب کنن. خودشونم حالشون بد بشه.

بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 250 تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 20:51

صفحه بندی