مدرسه گفته بود برای ایام تعطیلاتِ عید تکلیف بدهم. وقتی این «باید» را شنیدم ذهنم رفت و رفت تا خودش را رساند به دوران مدرسهام و ایام عیدش. من، امین-پسرِ عمو سومی- و آزاده-دخترِ عمو اولی- هر سه با هم مدرسه را شروع کردیم و مقطع تحصیلیمان یکی بود. روزهای آخر تعطیلات عید که میشد، شبها تا دیروقت سه تایی وسط گل قالی خانۀ مادربزرگ پیکهایمان را پهن میکردیم و تند تند کاملشان میکردیم. عموها و عمهها و زنعموها و شوهر عمهها و بچههایشان هم هر کدام یک گوشهای از خانۀ مادربزرگ مشغول گپ و گفت بودند و هر از گاهی یک نفرشان سری به ما میزد که به چه کاریم و هر از گاهی ما سوالهای پیک را که سه تایی از پسش برنیامده بودیم بلند میپرسیدیم و کل خانه درگیر پیکهای ما میشد.
معمولا امین اوضاعش از من و آزاده در کامل کردن پیک بدتر بود. نه پیکش رنگآمیزی شده بود و نه خطش خیلی خوب و نه خیلی سوالها را پاسخ داده بود. کسی هم زیاد بهش سخت نمیگرفت. زنعمو چند سال بود که فوت کرده بود و همه با امین جور دیگری بودند. چیزی به اسم سرطان آن زمان کریهتر از الان و بود و سختتر از حالا بر سر زبانها مینشست. حتیتر بر سر زبان بعضیها مثل مامان نمینشست. وحشتناکتر و ترسناکتر بود. زشتیاش عادی نشده بود. سرطان با تمام زشتیاش خودش را بر سر زندگیِ عاشقانه و زیبای عمو و زنعمو خراب کرد. زنعمو را برد. عمو هم با رفتن زنعمو، عموی دیگری شد. عمو، زنعمو را خیلی دوست داشت. آنقدر زیاد که بعد از بیست و پنج سال هنوز هم وسایل او را نگه داشته و نسبت بهشان حساس است. هنوز هم میگویند وقتی بر سر مزارش میرود بسیار میگرید. عمو حق داشت/دارد. زنعمو خوب بود، خیلی خوب. برای همه خوب بود. هنوز هم همه از نبودش حسرت میخورند. هنوز هم همه میگویند اگر او بود همه چیز برای همه جور بهتری بود. راست میگویند. خلاصه که به خاطر فوت زنعمو همه با امین جور دیگری بودند که مبادا جای خالی مادر برایش عمیقتر شود. برای همین به درس و مشقش هم زیاد سخت نمیگرفتند. اما به هر حال شبهای آخر تعطیلات باید کنار من و آزاده مینشست و پیکش را حل میکرد. و همینکه سوالها را جواب بدهد برایش کفایت میکرد. مثل من و آزاده برایش مهم نبود پیکش برنده شود و سال بعدش عکسش برود صفحۀ آخر پیک جدید.
من دوست داشتم پیک امین برنده شود، مثل پیک خودم. با اینکه استرس پیک خودم را برای فردای سیزدهبهدر نداشتم، اما استرس پیک امین را داشتم. در دلم خدا خدا میکردم که کاش گلهای دور هر صفحه را رنگ کند. اگر رنگ کند حتما پیکش امتیاز میآورد و برنده میشود. یا با خودم دعوا میکردم که کاش بهش میگفتم خوشخطتر بنویسد. بعدترش فکر میکردم که اگر پیکش برنده شود و پیک من هم برنده شود، آنوقت باید بین پیک من و او دوباره انتخاب کنند. آخر مدرسه هردومان در یک منطقه بود. خب دوست داشتم پیک من برنده شود. اما امین هم گناه داشت. امین جدولها و ریاضیهایش را خوب حل میکرد. فقط خطش بد بود و نقاشی و رنگآمیزی را دوست نداشت. پیکهای خوشگل معمولا برنده میشدند. امین گناه داشت پیکش برنده نشود.
خلاصه که پیک نوروزی برای من شده بود رقابتی بین خودم و امین و هول و ولای برنده شدن/نشدن. برای امین شده بود کارهای مسخرۀ دوستنداشتنی. برای آزاده هم شاید یک چیز دوستنداشتنیِ دیگر. اگر کل عیدهای آن زمان به من میگفتند نقاشی بکش و به امین میگفتند جدول حل کن و به آزاده میگفتند آزمایشهای علوم را انجام بده، هر سهمان با ذوق و شوق کارهایمان را میکردیم. من ترس انتخاب بین خودم و امین را نمیگرفتم چون او کارش چیز دیگری بود و من کارم چیز دیگر. رقابت معنایی نداشت. امین فیلمها و کارتونهایی که دوست داشت را میدید. آزاده هم بیشتر لا به لای حرف دخترهای بزرگ وول میخورد و ذوق میکرد از اینکه در جمعشان است. شاید حتی اینجوری من آدم بهتری میشدم. امین هم. آزاده هم. البته شاید. چون اینجوری حالمان بهتر بود. چون قرار بود آنچه را که دوست داریم و در آن مهارت بیشتری داریم را بهتر کنیم. بهتر کشفش کنیم. من نقاشی را، امین جدول حل کردن را و آزاده آزمایشهای علومش را.
وقتی مدرسه بهم گفته بود باید تکلیف عید برای دخترها بدهم دوست نداشتم دخترها هم عیدشان، حالِ روحشان شبیه گذشتۀ من و امین و آزاده شود. از طرفی هم باید تکلیف تعریف میکردم. فکر کردم ماجرای پیک نوروزی چه بوده؟! شاید ماجرای پیک نوروزی هم شبیه خیلی چیزهای دیگر در ابتدا اینگونه نبوده. شاید اصلا هدف از طراحیاش چیز خوبی بوده. شاید مشکل در اجرای آن است. با کلی شایدِ دیگر شروع کردم به جستوجو کردن دربارۀ تاریخ پیک نوروزی. جالبترین چیز در بین جستجوهایم این بود که پیک نوروزی تاریخِ بسیار بسیار طولانیای داشت؛ از ایران باستان. پیک نوروزی در ایران باستان یک شخص بوده. او "نخستین کسی بود که به آیین ویژهای به پیشگاه شاه، بار مییافت و خوان نوروزی را بر شهریار میگسترانید و گفتگویی دلپذیر با شاه میکرد که کنایهها و آرمانهایی در آن نهفته بود. شاه، بامدادان جامه میپوشید و به پذیرایی آغاز میکرد. نخستین کسی که بار مییافت. خوشنامترین و خوششگونترین شخص بود، چون وی به حضور شاه میرسید. با خوشرویی میایستاد و میگفت اجازهٔ ورود میخواهم. شاه میپرسید کیستی و از کجا میآیی و به کجا میروی و چه کسی با تو هست و چه همراه آوردهای؟ پیک میگفت از سوی دو نیکبخت میآیم و به سوی دو نفر پربرکت میروم و با من پیروزمندی همراه است و نام من «خجسته» است و با خود سال میآورم و برای پادشاه خبر خوش و درود و پیام میآورم. پادشاه میگفت راهش بدهید. آن مرد میز و خوان نوروزی که به شکل نمادین بر میزی سیمین بود میگشود و برای پادشاه زندگی دراز، خوشبختی و خوشنامی آرزو میکرد."*
ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 254