خوشبختی

خرید بک لینک

گفت: «بزرگترین بدبختی من میدونی چیه؟»
ترسیده بودم. غمگین شده بودم. با خود واگویه میکردم: «بدبختی؟ بزرگترین بدبختی؟ چرا؟» واژهاش هم دل آدمی را میلرزاند، چه رسد به اینکه عزیزی خود را صاحبش بداند. همچنین آدمی غمگین میشود زمانی که برای عزیزی حضور داشته باشد و او بدبختی را کلام کند. نگذاشته بود دلم بیش از این ناآرام و غمگین بماند. خودش پاسخ گفته بود: «بزرگترین بدبختی من اینه که نمیدونم چقدرخوشبختم»
کمی آرام شده بودم. دلم از غم سبک شده بود. شروع کرده بودیم به چیزهایی که داشتیم و به نظرمان سرجایشان بودند، فکر کردیم. از شنیدن صدای بق بقوی یاکریمهای پشت پنجرۀ اتاق من تا جایی که او تحصیل میکرد. زیاد بودند. زیاد. حالمان با همهشان خوش شده بود. زیاد. به چیزهایی که به گمانمان سرجایشان نبودند قرار نبود فکر کنیم؛ اما کم کم آنها هم سرجایشان رفته بودند یا اگر نرفته بودند، آنچنان خودنمایی نمیکردند.
گفتم: «به نظرت حال خوشم جزو خوشبختیهاست؟ به نظرت خودمون نیستیم که حالمونو ناخوش میکنیم؟ حالمون الان خوشه، نه؟ سرجاشه! به نظرت زیاد خوشبخت نیستیم؟ الان میدونیم چقدر خوشبختیم، نه؟»
زیاد خوشبخت بودیم. زیاد خوشبخت هستیم. زیاد. همهمان. فقط جای خوشبختی است که فراموشمان میشود. قدرش است که فراموشمان میشود و به قول او بزرگترین بدبختی به سراغمان میآید.


بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 206 تاريخ: سه شنبه 15 فروردين 1396 ساعت: 20:51

صفحه بندی