از فروشگاه با کلی مشمی همراه مامان خارج شدیم. باید میرفتم جایی و نمیتونستم با مامان تا خونه برم. یک قسمتی از مسیرمون مشترک بود اما از یک جایی به بعد مامان باید پیاده میشد و پیاده تا خونه میرفت. مونده بود با اون همه مشمی چجوری تا خونه بره. خسته شده بود. فکر کردم، خب اشکال نداره، تا خونه با مامان میرم؛ بعد دوباره مسیر رو برمیگردم و میرم جایی که کار دارم. اما خب دیرم میشد. ولی اشکال نداشت. یک فکر دیگه هم به ذهنم رسید.
«آقا دربست؟»
«بله»
به مامان گفتم سوار بشه. اینقدر خسته بود که زود سوار شد و گفت: «خوب شد دربست گرفتی». فکر کرده بود منم باهاش میرم. کمک کردم مشمیها رو گذاشتیم داخل ماشین. حواسش به جاگیر کردن مشمیها بود. تا حواسش به همونا بود کرایۀ راننده رو زود دادم بهش و در تاکسی رو بستم. با بهت نگاهم کرد. لبخند زدم و دست تکون دادم براش. ماشین حرکت کرد. همونطور که چشمم به ماشین بود، یک نفس عمیق کشیدم. دلم پر شده بود از حسهای خوب. پول دربستی و دوباره ماشین گرفتن خودم به خسته نشدن مامان میارزید؛ به یک آخیش گفتنش. حتی دیر شدنمم به یک آخیش گفتنش میارزید. همه پولهای دربستی و دیرشدنها به یک آخیش گفتنش میارزه...
همینطور حس خوبیه که دستت تو جیب خودت باشه. حس خوبیه که حتی پیشدستی کنی و هزینۀ بعضی کارهایی که همیشه مامان و بابات پرداخت میکردن و همچنان میتونن پرداخت کنن رو بپردازی. انگاری یک کم، فقط یک کم دلت آروم میشه که نوبت منم رسید تا یک قسمتی از همۀ این سالها رو یک کوچولو بتونم جبران کنم. یک کم حس رضایت از خودت پیدا میکنی. دلت پر میشه از حسهای خوب.
ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 187