روزهای گرمِ پرتقالی

خرید بک لینک

روزهایی که مدرسه دارم، زود بیدار میشوم؛ خیلی زود. پنج صبح. هوا تاریک است وهمه خواب. چراغهای ساختمانهای روبهرو هم خاموش هستند و اهالیاش خواب. حتی چراغ پنجرۀ روبهروی پنجرۀ اتاقم هم خاموش است. همان که آنقدر شبها چراغش روشنمیماند و خیال برم میدارد، نکند صاحبش من را میبیند و منتظر میماند تا من بهخواب روم و خیالش از جانبم آسوده شود تا چراغش را خاموش کند. یا حتی صبحها قبل ازنماز خواندن من چراغش روشن است و باز خیال برم میدارد که نکند زودتر بیدار میشودو منتظر که ببیند کی چراغ اتاقم روشن میشود. حتی روزهایی که مدرسه میروم چراغ اوهم خاموش است.

خلاصه که روزهایی که مدرسه دارم زود بیدار میشوم و همه خواب هستند و محله درتاریکی. وقتی هم میخواهم از خانه بزنم بیرون باز همه خواب هستند. اما قبل از آنکهدر را باز کنم و بزنم بیرون اهل خانه را به بهانۀ نماز خواندن بیدار میکنم تاازشان خداحافظی کنم و چیزهایی را بشنوم. مثلا از مامان بشنوم که میگوید: «صبحانهاترا خوردی؟» و پاسخ دهم: «بله» و بعدتر بگوید: «خدا به همراهت. موفق باشی» و بابابگوید: «پول داری؟ اگر نداری اون شلوار منو بده!» و حوریه بگوید: «خوش بگذره بابچهها».

روزهایی که مدرسه دارم را دوست دارم به خاطر چیزهایی که از اهل خانه میشنومقبل از بیرون رفتن. به خاطر یواشکی نگاه کردنهای مامان یا بابا از پشت پنجره کهسوار ماشینهای خطی میشوم یا نه. به خاطر پرتقالهای روی کابینت آشپزخانه.

در تمام روزهایی که مدرسه رفتهام در همان تاریکیای که بیدار شدهام و چراغآشپزخانه را زدهام، سه، چهار تا پرتقالِ شستهشده در بشقاب منتظرم بودند. تمامروزهای کاریام پرتقالی شروع شدند. از شب قبلش مامان پرتقالها را میشسته وخشک میکرده و میگذاشته در بشقاب برایم تا وقتی صبح روز بعد بیدار میشوم فقط آبشانرا بگیرم.* حتی شبهایی که ناخوش بوده و خسته، صبحش با خودم فکر کردم اینباردیگر خبری از پرتقالها در آشپزخانه نخواهد بود، اما باز هم مامان گزارهام راتبرئه کرده. الان هم که در آشپزخانه کار داشتم و کلیدش را زدم دیدم باز به رسم هرشبِ کاری پرتقالها شسته و خشکشده در بشقاب روی کابینت هستند.

روزهایی که مدرسه میروم خیلی زود بیدار میشوم. همه خواب هستند. همه جا تاریکاست. وقتی سوار تاکسی هستم همه جا سیاه است. شبها کم میخوابم. در طول روز باید مهربان باشم و خوب با تمام مسائل و دغدغه هاییکه دارم. اما آن روزها را دوست دارم. با تمام کم خوابیدنها و سرماها و سیاهیهایخیابانهایش دوستشان دارم. با تمام حفظ ظاهرها و دم نزدن از سختیِ کار دوستشاندارم. روزهای کاریام پرتقالی هستند و گرم. دوستشان دارم.


*در خانۀ ما بابا هر روز نان تازه میگیرد. برای همین ما فقطبرای یک روز نان در خانه داریم و روز بعد باید دوباره نان بخریم. روزهایی که منمدرسه میروم چون خیلی زود است و بابا خواب، صبحانۀ من آب پرتقال است و تخم مرغ.


پینوشت: سر خیابان مدرسه یک طباخی است. تمیز است و بزرگ. چند وقتی است که میخواهمبه یکتا قبل از حضور در مدرسه پیشنهادش را بدهم. فردا یادم باشدش.


بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 185 تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 16:34

صفحه بندی