دیروز یکی از بهترین روزهای کلاسیام با دخترهای نهم بود.
آیلین، ثنا، هدیه، شیرین و رایا یک اکیپ دوستی هستد که همهشان امسال تازه بهمدرسه ما آمدند. دخترهایی پر از شیطنت و شور. هر جلسه ابتدای کلاس با آیلین وثنا کلکل دارم. سر به سر گذاشتنشان را خوش میآیدم. آنها را هم خوش میآید. اصلاخودشان هستند که شروع میکنند. دیروز هم شروع کرده بودند. نیامده بودند سر کلاس. فرستادمدنبالشان. وقتی آمدند اجازه ندادم بیایند داخل. «میرید از دفتر برگه میگیرید ومیایید». شروع کردن غرغر کردن. میخندیدم. «زوووووود! میخوام کلاس رو شروع کنم».بالاخره رفتند. باز نیامدند و نیامدند. اینبار خودم رفتم پیشان. در پلهها با همسر موضوعی جیک جیک میکردند، تند. وقتی دیدنم، ثنا شروع کرد: «چی شد خانم؟ منتظرما بودید؟ خودتون اومدید دنبالمون. دیدید! دیدید! بدون ما کلاستونو نمیتونید شروعکنید. خودتون اومدید ببریدمون!» مثلا تیکه میانداختند که آمدید منتکشی. ثنا دستآیلین را گرفت و با طنازی دخترانه سرش را انداخت پایین و کلاس را رد کرد. «ثنا!برو سر کلاس!» اذیت کردنش شروع شده بود. «اصلا ما نمیآییم سر کلاس!» از حرکات ولحن حرف زدنش خندهام گرفته بود. جدیتی نداشتم. تشری نداشتم/ندارم که به حرفم گوش کنند. به حرف گوش دادن های بچه ها به خاطر چیز دیگری است در کلاس های من و خب ثنا و آیلین هم اذیت کردنشان گرفته بود. راهمرا کج کردم سمت دفتر که به معاون اطلاع بدهم. میخواستم اذیت شان کنم، وگرنه که جدی نبود رفتارم. به نظرم خیلی بد است که معلمی برای اتفاق های بین خودش و دانش آموزش هی پای معاون را به کلاسش باز کند. دوید دنبالم. «کجا خانم؟ تو رو خدا!باور کنید برگه گرفتیم. بفرمایید. بیایید تو خانم. الان میبیننمون. بریم.» اسمثنا در برگه نبود. فقط اسم آیلین بود. حالا نوبت من بود که اذیتشان کنم. «این کهفقط اسم یکیتونه! اون یکی؟» آیلین شروع کرد. «خانم دوتایی رفتیم. من رفتم برگهگرفتم. ثنا وایساد دم در. بیایید تو دیگه خانم. تو رو خدا» خیلی کیف کرده بودم کهنوبت من شده بود برای اذیت کردن. از قصد ایستاده بودم رو به روی دفتر. «چه ربطیداره؟ اسم ثنا کو؟ من فقط آیلین رو میتونم راه بدم تو».
«بابا خانم کوتاه بیایید! بیایید تو دیگه. الان یکی میاد میبینه!»
«برگه!»
«بابا خانم، خانم میم(معاون) با ثنا مشکل داره. کَلشو میکنه اگه یک بار دیگهاسمش بره دفتر. تو رو خدا کوتاه بیایید»
خندههای شیطنتآمیزمو ادامه دادم که یعنی شما باختید. «باشه! بریم! اما دفعهآخرهها!»
بالاخره کلاس شروع شد. کلاس را با یکی از آیتمهای «شوخی کردم»ِ مهران مدیریشروع کرده بودم. موضوعش بهطور کلی مربوط به غربزدگی بود. دخترها موضوع را اززاویه جدیدی دیده بودند؛ بحث رفتن یا ماندن. با سوالهایم داشتم وزنۀ رفتن را برایبچهها سبک میکردم تا درست و درمان بتوانند به رفتنشان فکر کنند. همینطور برایعدهای که میخواستند بمانند هم وزنۀ ماندن را با سوالهایم سعی میکردم سبک کنمتا آنها هم درست و درمان به ماندن فکر کنند.
یک دفعه شیطنتهای آیلین و ثنا شروع شد. حالا نوبت آنها شده بود که من را درتله بیندازند. هر دویشان با حرکات و لحن فوقالعادهشان شروع کردند.
«خانم، شما عاشق شدید؟» خندیدم و چیزی نگفتم.
«خب، باشه! جواب ندید. اصلا فرض کنید یک پسر آمریکایی، قد بلند، چشم رنگی،خوش تیپ، همه چیز تموم میخوره به شما»
خندهام گرفته بود. معیارهای خودشان را برای دوست داشتن به من نسبت میدادند.چیزی نمیگفتم و لبخند میزدم. «خب؟»
«بعد شما چند جلسه با هم میرید بیرون و آشنا میشید و کلی از هم خوشتون میاد ودیگه شما عاشقش میشید.» همچنان لبخند میزدم. «بعد این پسر آمریکاییه میخوادبرگرده آمریکا. خب شما باهاش نمیرید؟ عاشقش هستید! میمونید همینجا؟»
خب سخت بود سوالش. شاید هم سخت نبود و نمیخواستم پاسخ واقعیام را بدهم. خندهامهم گرفته بود با آن لحنی که آیلین داشت. میخواستم جدی باشم و نمیشد. آمدم با جدیتبگویم که همیشه من براتون دو راهی درست میکنم، حالا شما خودمو میذارید سر دوراهی؟که آیلین و ثنا تلافی کردنشان را شروع کرده بودند و فرصت به حرف زدن من نرسید.
«چی شد خانم؟ چرا میخندید؟ بگید دیگه! دیدید! دیدید! میرید باهاش!»
جدیت و خنده خیلی سخت با هم گره خورده بود و نمیتوانستم حرف بزنم. دهانم راباز میکردم، خنده بود که پرت میشد بیرون، نه سخن! نگاههای شیطنت آمیز آیلین و ثنا هم درتمام کلاس موج میزد.
«خانووووووووم! مباااارکه!»
یکی دیگر از بچهها از وسط حلقه داد زد. «سکوت نشونه رضایته. مبارکه خانم»
ثنا شروع کرد روی میز زدن. آیلین شروع کرد به خواندن. دخترها هم دست و جیغمیزدن و کم مانده کِل بکشند و بیایند وسط کلاس رقصیدن.
کلاس از دستم در رفته بود. خندهام گرفته بود. هر آن هم منتظر بودم یکی ازمعاونها در کلاس را باز کند و بیاید داخل و... نگاهی به ثنا انداختم که باشد، منباختم. کوتاه آمد و کلاس را ساکت کردم بالاخره. همچنان دلم غرق در خنده بود از دستشان.
«اما خانم. دیدید! خودتونم پاش بیفته، میرید.»
پینوشت: دخترها در بعضی از کلاسها وقتی زنگ می خورد رو به رویم میایستادند و اجازه میخواستندکه من را در آغوش بگیرند به عنوان خداحافظیِ پایان سال. بعضیهایشان هفته بعد نمیآمدند.اجازه میدادم. محکم در آغوش میگرفتندم و این همه محبت را باورم نمیشد. تصنعینبود. چاپلوسی نبود. میدانستند مدرسه به بغل کردن ایراد میگیرد(و من نمیدانستم) اما به توبیخ شدنتن میدادند و با احترام خواستهشان را مطرح میکردند. اجازه میدادم. با تماموجود سرشان را روی شانهام میگذاشتند و در آغوششان جایم میدادند. پر از لبخندمیشدند و میفشردمم. تشکر میکردند و میرفتند؛ با صورتی پر از خنده.
ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 160