«دکترژیواگو» باید میخواندیم و میدیدیم. خواندم. دیدم. اشک ریختم و چندین روز در فضایداستان غصهدار بودم و ذهنمشغول. نوبت تمرینها بود. «فرض کنید جای پاشا هستید.قبل از مرگتان قرار است برای لارا نامهای بنویسید. عشقتان را به لارا در نامۀکوتاهی ابراز کنید و دلیل اینکه دیگر برنمیگردید را توضیح دهید.». «لارا و تونیاهمدیگر را به طور تصادفی ملاقات میکنند. چه مکالمهای به نظر شما بین آنها رد وبدل میشود؟». «یوری با دو زن زندگی کرد و از هرکدام دارای فرزند شد. آیا او راسرزنش میکنید؟ از کار یوری دفاع کنید یا آن را زیر سوال ببرید». ... باید مینوشتم.برای چنین سوالهایی باید کلمات را روی کاغذ میآوردم. در واقع باید خودم را رویکاغذ میآوردم. و این کار را دوست نداشتم. باید لایههای خصوصی ذهنم را به طور نامحسوسیبرای دیگران آشکار میکردم. اذیت بودم. دوست نداشتم استاد و بچههای کلاس واردلایههای مخفیِ ذهن من بشوند؛ همانجایی که خصوصیِ خصوصی است. همانجایی که اصول و چارچوب و احساسات رابطۀ خصوصی من را میسازد.
برای رفع تکلیفکلاسی چند جملۀ کلیشهای و کوتاه را کنار هم قطار کردم. متن مزخرفی شده بود. امااشکال نداشت. خصوصیهایم خصوصی مانده بودند. سر کلاس باید پاسخگوی سوال استاد میبودمکه چقدر با فیلم ارتباط برقرار کردم؛ نظرم چیست. باز هم چیز خاصی نگفتم. جملهایکلیشهای تحویل دادم و خودم را کودنتر و سطحیتر کردم. اما اشکال نداشت. خصوصیهایمخصوصی مانده بودند...
ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 230