گندمزار

خرید بک لینک

خوابت را دیدم. وسط یک گندمزار. کنارِ یک جادۀ دور. روی یک تابِ قدیمیِ دو نفره. من بودم و تو و یک عالم گندم؛ اما نه آنقدر که چشم کار میکرد. چشمهایمان جاده را میدید. تردد ماشینها را.

نسیم بود و سکوت. نه نسیم با گندمها به حرف بود و نه ماشینهای جادۀ دور چیزی میگفتند. نه حتی من و تو! اینبار صدا بود که ایستاده بود و زمان با بیصدایی در حرکت.

من بودم و تو. روی یک تاب قدیمی. سرت روی پاهایم. انگشتانم در نوازش موهایت. وسط یک گندمزار.

هر بار که تاب بالا میرفت و جاده هویدا میشد و با پایین آمدن، خودش را لا به لای گندمها پنهان میکرد، دیگر دل من مثل بچگیها هوری نمیریخت. همه چیز خوب بود و آرام. من بودم و تو! همه چیز خوب بود.

این خوابِ خوب را کم داشتم. همین امروز. قبل از آغاز شدنش.


بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 252 تاريخ: سه شنبه 19 بهمن 1395 ساعت: 21:04

صفحه بندی