خوابت را دیدم. وسط یک گندمزار. کنارِ یک جادۀ دور. روی یک تابِ قدیمیِ دو نفره. من بودم و تو و یک عالم گندم؛ اما نه آنقدر که چشم کار میکرد. چشمهایمان جاده را میدید. تردد ماشینها را.
نسیم بود و سکوت. نه نسیم با گندمها به حرف بود و نه ماشینهای جادۀ دور چیزی میگفتند. نه حتی من و تو! اینبار صدا بود که ایستاده بود و زمان با بیصدایی در حرکت.
من بودم و تو. روی یک تاب قدیمی. سرت روی پاهایم. انگشتانم در نوازش موهایت. وسط یک گندمزار.
هر بار که تاب بالا میرفت و جاده هویدا میشد و با پایین آمدن، خودش را لا به لای گندمها پنهان میکرد، دیگر دل من مثل بچگیها هوری نمیریخت. همه چیز خوب بود و آرام. من بودم و تو! همه چیز خوب بود.
این خوابِ خوب را کم داشتم. همین امروز. قبل از آغاز شدنش.
ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 252