دختر خواسته بود حرفی بزند. رو به رویش نشسته بودم. ماجرایی را تعریف کرده بود. باورم نمیشد. بدنم یخکرده بود. فقط دوازده سالش بود. از یازده سالگی درگیر آن ماجرا بود. نمیدانستم چهباید بگویم. هول کرده بودم. مثل احمقها فقط میگفتم «لطفا، دیگه این کار رو نکن!قول بده که نمیکنی! لطفا قول بده!». تمام طول صحبت سعی کرده بودم خودم را عادینشان بدهم. دستانم میلرزید و دختر نباید میفهمید. نباید از گفتن آن ماجراپشیمانش میکردم. باید خودم را عادی نشان میدادم. صحبتهایش تمام شد. خودم را به سختیبه دفتر معلمها رساندم. دیگر نتوانستم سرپا بایستم. پاهایم جون نداشت. روی صندلینشستم. همکارها دورم جمع شده بودند. رنگ از صورتم پریده بود. یکی بهم شیرینیمیداد. دیگری دستانم را گرفته بود. یکی دیگر چای داغ برایم ریخته بود. شوکه شدهبودم. نمیدانستم چه باید کنم. ازم میپرسیدند چه شده و نمیتوانستم چیزی بگویم.نمیدانستم از کجا بگویم. اصلا بگویم یا نگویم. هیچوقت فکر نمیکردم بعضی چیزهااینقدر به من نزدیک شود. همیشه فکر میکردم گزارشها و آمارها و ماجراهایی برای غریبههااست. آن چیزها برای آدمهای دنیای من نیستند. اما ناگهان آدمهای دنیای من شبیههمان غریبهها شده بودند. و من فرو ریخته بودم.
تمام دیروز درگیر ماجرایی بودم که از دختر شنیده بودم. تا آخر شب درونم ناآرامبود. حالم خوب نبود. امروز نیز نمیتوانستم کارهایم را درست انجام دهم. تمرکزنداشتم. ذهنم پر میکشید سمت دختر. با کلی کار عقبمانده، تصمیم گرفتم بروم خانۀعزیز. دلم میخواست ببینمش. خیلی وقت بود بهش سر نزده بودم. همۀ کارها را رها کردمو رفتم.
همۀ داییها آنجا بودند. زنداییها بودند. دختر دایی بود. شوخیها و مسخرهبازیهاآنجا بود. شلوغکردنها آنجا بود. همۀ اینها تمام شده بود و رفته بودند. یکی یکیهمه رفته بودند. من مانده بودم و عزیز. خواسته بودم که من هم بروم اما نگذاشتهبود. گفته بود لا به لای شلوغیهایمان رفته آشپزخانه و غذایی که دوست دارم رابرایم بار کرده. خواسته بود بمانم. اصرار کرده بود. ماندم. با کلی کار عقبماندهماندم. از زندگیام پرسید. از این که اوضاعیم رو به راه است یا نه. گفته بودم اوضاعیم رو به راه نیست. دیروزِ مدرسهرا برایش گفته بودم. فقط شنید. مثل من بهم نریخت. نه یک نسل که دو نسل با مناختلاف داشت، اما از ماجرا هول نکرده بود. شروع کرده بود دعا کردن. تسبیح شاهمرادیشرا به انگشتانش آویزان کرده بود و دستانش را بلند کرده بود به دعا کردن. بهش زلزده بودم و با خودم فکر میکردم چرا هیچوقت یادم نبود برای دخترها دعا کنم؟ چرا؟چرا به قول عزیز یادم نبود که از خدا بخواهم دستشان را ول نکند؟ آرام گرفته بودم.بین دعاهایش من را هم دلداری میداد. برای بقیه هم دعا میکرد. برای من هم.
کمی بعد تلفنش زنگ خورده بود. همسایۀ محلۀ قدیمیشان بود. میخواست به کربلابرود. زنگ زده بود برای خداحافظی. صدایش را از پشت گوشی میشنیدم. با دستانم بهعزیز اشاره کردم که حواسش باشد بگوید فاطمه هم اینجاست و سلام میرساند. گفت. صدایهمسایۀ محلۀ قدیمی را میشنیدم که از بچگیهایم یاد میکرد برای عزیز. برده بودم بهکودکی. پیش الهام و مهدی و عباس و محمد. برده بودم به خانۀ قدیمیشان و بازیها وحرفهایمان. حالم باز هم بهتر شده بود. آرامتر بودم.
بالاخره شام خورده بودیم. من و عزیز. دو تایی. کمی بعد بابا آمده بود دنبالم. هنگامخداحافظی عزیز یک شیشه مربای سیب گذاشته بود در دستانم. میداند مربا دوست دارم.سفت در آغوشش گرفته بودم و بوسیده بودمش. دوباره خواستم برایم دعا کند. برای خودم.برای دخترها. با دعاهایش بدرقهام کرد.
در ماشین بابا نشسته بودم و حالم خوب بود. دیگر هول نبودم. میدانستم کنارتمام کارهایی که باید کنم و راه سختی که در پیش دارم باید یادم باشد که از خدابخواهم دست دختر را سفت بچسبد که مبادا گم شود. باید یادم باشد برای دختر دعا کنم. برای خودم.
ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 194