پلاسکو فرو ریخت. واکنش ناخودآگاه و حسِ اولیهام به این خبر بغض بود وگریه. وقتی فیلم فرو ریختن را دیدم، گویی قسمتی از من هم با پلاسکو فرو ریخت. مگرنه این است که خیابانها و کوچهها و خانهها و مغازههای این شهر، خودِ این شهر،خودِ این کشور با خاطرات و احساساتی که در وجودم نقش زدند قسمتی از من شدهاند؟پلاسکو فرو ریخت و خاطرات و احساسهای خوب من هم با فرو ریختنش فرو میریخت. وحاصل این فرو ریختن اشک بود و اشک...
ذهنم دیگر در پیِ غم خود نبود. حالا آتشنشانهایی که زیر خروار خروار آوار گیرکرده بودند متعلق احساس و فکر من شده بودند. با آتشنشانی و آتشنشانها بیگانهنبودم. دورهای از کودکیام، بابا کوتاهزمانی در آتشنشانی مشغول بود و رفت و آمدداشت، البته نه در بخش امداد و ماجراهایی از دوستانش تعریف می کرد. و همین که تو به ماجرایی نزدیکتر بوده باشی ازدیگرانی، فقط نزدیک و فقط کمی، بدون آنکه نحوۀ این نزدیکی مهم باشد، غم را برایت سنگینتر میکند.
ذهنم درگیر مالکین مغازهها هم شده بود. مالباختهها. کسانیکه یک ماه دیگر، شبِ عید، کار و کاسبیشان قرار بود رونق بگیرد و لبخند روی لبانخود و خانودهشان بنشیند. برای اینها هم میگریستم.
مصیبت عظیم بود. حالم خوش نبود و خبرها و عکسها عصبیام میکرد. تا حد ممکننمیدیدم و نمیشنیدم. اما باز هم عصبی بودم. تحلیلها شروع شده بود و نمیشد از شنیدن هرخبری مصون ماند. هر کس تقصیر را به گردن دیگری میانداخت. و بداخلاقی و بیاخلاقیِمردمِ گوشیبهدست این بار بهترین بهانه بود برای بیکفایتی عملکرد عدهای. چهرۀمظلوم مسئولین آتشنشانی عصبیام میکرد. مقصر بودند. فرماندهان عملیات مقصر بودندو چهرۀ مظلوم و فغان «نیروهایمان»شان در مصاحلبهها حالم را بد میکرد. و آتشنشانها هم مانند سربازهای جنگ میتوانند در خطای فرماندهانی از دست بروند. نمیخواهم اینجا نکتهسنجیکنم و بیکفایتی فرماندهان عملیات را نشان بدهم. میخواهم بگویم مصیبت عظیم بود واحساساتمان درگیر. اما حواسمان باشد به خاطر درگیر بودن با احساس احمق فرضنشویم. خیلیها مقصر بودند. شهرداری مقصر بود. مغازهدارها مقصر بودند. مدیرانبحران مقصر بودند. مردم مقصر بودند. فرماندهان عملیات آتشنشانها هم مقصر بودند. حتی! حتی!تمام کسانی هم که عکسها و فیلمهای این مردم گوشیبهدست را به اشتراک گذاشتندمقصر بودند. تمام کسانی که از سالها پیش چنین فیلمها و عکسهایی را به اشتراکگذاشتند بذر کاشتند برای دامن زدن به این مصیبت. از سالها پیش مقصر شدند.
عصبی بودم و در گروهی تلگرامی شروع کردم به توبیخ کردن دوستانِ عزیزم. شروعکردم به توبیخ کردن که اگر من و شما خریدار عکسها و فیلمهایی نباشیم، فروشندهاینیست! نشستهایم مردمی را به بیفرهنگی و بداخلاقی و بیاخلاقی متهم میکنیم درحالیکه خودمان محصول این بیفرهنگی و بداخلاقی و بیاخلاقی را میبلعیم. همانقدرکه فیلمگیرنده مقصر است من و تویی که آن فیلمها را به اشتراک میگذاریم مقصریمچون برای او خریدار میشویم. من و تو بودیم که از سالها پیش با خریدار شدنمانمردمانی را بر چنین کارهایی گستاخ کردیم و نتیجهاش شد چیزی که امروز دیدیم.دوستانم موافق نبودند. من را به سانسور متهم کردند. به سرپوش گذاشتن. استدلالداشتند که وقتی سیستم خبری نظام پر است از جهتدهی و سانسور راهی برایمان نیست جزاینکه خودمان دست به کار شویم. توضیح دادم که موافق سانسور نیستم به هیچوجه و حرفشانرا قبول دارم در خصوص جهت داشتن خبرها و سانسورها. من حکم کلی نمیکنم. من در خصوصفیلمها و عکسهایی که در صحنه نیاز به توجه و کمک فیلمگیرنده است اما او ازوظیفه خود سر باز میزند و مشغول به فیلم گرفتن میشود حرف میزنم. به عنوان مثالمن درباره اشتراک فیلمهای مردمیِ روز مراسم آقای هاشمی هیچ مخالفتی ندارم و نکردم.چون سانسور به طرز خیلی وحشتناکی اتفاق میافتد و به اشتراک گذاشتن این فیلمها وعکسها از نظر من به قول فقها مفسدهای که نداشت، حتی مصلحت بود. اما در خصوص فیلمتیغزنی دختران دبیرستانی و مصاحبه بهاره مهرجویی مخالفت شدید داشتم باهاتون چونکافیست این فیلم دست به دست شود و بیفتد دست یک نوجوان.
دوستی معتقد بود اتفاقا همینها هست که مردم را به فکر وا میدارد. این نوعفیلمها هستند که آگاهیبخشی میدهند. اگر همان فیلم تیغزنی در گروه به اشتراکگذاشته نمیشد هیچوقت از زاویه دیگر به مساله نگاه نمیشد. اگر امروز این فیلمهاو عکسها پخش نمیشد، ما دربارۀ فیلم گرفتن در صحنه حادثه به فکر فرو نمیرفتیم.موافق نبودم. حکایت، حکایت انجمن حجتیههایی بود که میگفتند بدی را نشر دهیم تااز قبلش خوبیای حاصل آید.
اما دوستی مثال خوبی برایم زد، فیلمی که در یک مهدکودک از زدن یک کودک گرفتهشده بود و اتفاقا انتشارش باعث شد برخورد صورت بگیرد. دوست میگفت در آنجا وظیفه بوده فیلمگیرنده کتکزننده را منع کند وبا او برخورد کند. اما نکرده. فیلم گرفته. و فیلم او اتفاقا باعث عکسالعمل مناسببا فرد خاطی شد. بر اساس ادعای توی فاطمه فیلم گرفتن و انتشارش غیراخلاقی بوده درحالیکه شهودا درست بوده کار او.
درست میگفت. نظر من در خصوص ماجرای فیلم گرفتنها در صحنههای خاص آنقدرگشاد بود که برخی مصداقهایی را که نباید هم در خود فرو میکشید. باید بیشتر فکرمیکردم. چند دقیقه بعدش کلیپی به دستم رسید که برای آتشنشانها ساخته بودند.شعری از اخوان را روی تصویرهایی از صحنههای ماجرا سوار کرده بودند. تصویرهایی کهعمق وجودت را آتش میزد. کلیپ پر از غم بود. نتوانستم برای کسی به اشتراک بگذارمش.به نظرم امد درست نیست، این حجم از غم را با این کلیپ به دل عزیزانم راه دهم.
من دچار وسواس فکری شدهام در مواجه با مِدیاهای فضای مجازی.
*شعر از اخوان ثالث.
پینوشت: میدانم که این ذهنِ آشفته و نوشتۀ غیرمنسجم را بر من خواهید بخشید.
ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 220