شین آمده بود پیشم و گفته بود یکی از معلمهای مردش را دوست دارد. اولش ازمهارت و تخصصش خوشش میآمده، از نگاهش در عکاسی و معماری. اما کم کم حس خوشآمدنشفراتر رفته، تغییر کرده و حالا بسیار درگیر معلم است. از درسها و فعالیتهایدیگرش باز مانده. به او بسیار فکر میکند. و حالا از این وضعیت ناراضی است. حسهایشبرایش اذیتکننده شده. میخواهد دوباره همان دختری شود که درسش بسیار خوب بود.تمام کارهایش را منظم و کامل انجام میداد. اما خب هنوز هم معلم را دوست دارد و درگیرش است.هر هفته میبیندش.
شین بسیار مستاصل بود و بهم ریخته. لبخندی زدم و گفتم اتفاقی که برایت افتادهاصلا چیز عجیب و غریب و ترسناکی نیست. واقعا طبیعی است. اصلا نگران نباش. درست میشود.کمی آرام شده بود. مهم است که وقتی نوجوانی یا کودکی میآید پیشمان و از مشکلیبرایمان میگوید پذیرایش باشیم. رفتاری نکنیم یا حرفی نزنیم که باعث خجالت کشیدنش،ناراحت شدنش، طرد شدنش شود.
گفته بودم، این حسی که الان داری، این اتفاقی که الان برات افتاده مطمئن باشباز هم میفته! حتی شاید پرزنگتر. شاید تا آخر عمرت دلت برای بعضیها بلرزه. ازبعضیها خوشت بیاد. یک حسهایی بیاد سراغت. اما باید یاد بگیری خودتو و حسهات رومدیریت کنی. باید تمرین کنی و یاد بگیری در کنار همه این حسها بتونی زندگی وبرنامهها و کارهاتم هندل کنی. الان تو از برنامهها و کارهات عقب افتادی به خاطراین حسه. اما باید یاد بگیری این اتفاق تکرار نشه چون این حسه بازم ممکنه بیادسراغت در خصوص آدمهای دیگه. میگفت اما من خیلی عقب افتادم. خیلی چیزها جبراننمیشه، زبانم، پیانوم، تمرینهای اسکیم. کمی درباره این حرف زدیم که چرا این معلم برای شین خاص شده. حالا شین باید چه کند وقتی معلم را هر هفته میبیند. درباره اینکه چجوری کم کمبرگردد به زندگی معمولش کمی حرف زدیم. میگفت سخت است. سخت بودنش را تایید کردم. تایید کردم چونواقعا سخت است و هم اینکه مهم است وقتی نوجوانی، کودکی از سخت و بزرگ بودن مشکلشبا ما حرف میزند، مشکلش را کوچک جلوه ندهیم. مهم است مشکلش را مثل خودش جدی، بزرگو سخت بپنداریم.
برایش گفتم با تمام سختیای که وجود دارد اما تو میتوانی، من مطمئنم. گفتم کهحواست باشد از خودت توقع بیش از حد هم فعلا نداشته باشی. اگر این اتفاق برای شیننمیفتاد مثلا باز هم زبانش را صد در صد کار کرده بود؟ گفت نه! گفتم خب پس مبادااگر کار زبانت به پنجاه رسید همه چیز را بیندازی تقصیر این ماجرا و ناامید شوی! واقعبینباش! شین بدون این اتفاق هم صد در صد نبوده! و قبول کن این ماجرا اثر دارد. اگرشین بدون این ماجرا هفتاد بوده، الان هم نباید همچنان انتظار هفتاد داشته باشد. یکاتفاقی افتاده و طبیعی است که یک چیزهایی را تحت تاثیر قرار بدهد. واقعبین باش! حواستبه همه اینها باشد. اما درست میشود کم کم. از برنامه ریزی و این که چگونه شروعکند به انجام کارهایش صحبت کردیم. آرامتر شده بود. خواست به مشاور مدرسه و کسدیگری چیزی نگویم. این اطمینان را دادم که کسی از مدرسه چیزی نمیفهمد. تشکر کرد وخوشحال رفت...
پینوشت1: بعد از اینکه شین رفت، با خودم فکر کردم، اگر این حرفها را به مشاورمدرسه که تقریبا همسن مامان من است زده بود، چه میشد؟ احتمالا یک سری نصیحتدریافت میکرد و گیجتر با احساسی از عذاب وجدان دفترش را ترک میکرد. مشاور مدرسه اصلا میفهمید شین چه میگوید؟! از چه حسی حرف میزند؟!
پینوشت2: و بعضی وقت ها این حجم از اعتماد و نزدیکی بچه ها را تاب ندارم. میترسم از این همه اعتماد و نزدیکی...
ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 150