قبلا هم در کلاسها از دانشآموزهایم دربارۀ تغییر مذهبشان شنیده بودم. خیلیبه مساله نپرداخته بودم. نه مثل معلم عربیشان کشیده بودمششان کنار دیوار و گفتهبودم «تو کافری! یک بار دیگه از این حرفها بزنی میگم از مدرسه بندازنت بیرون» و نهمثل بعضی از معلمهای دیگر تاییدشان کرده بودم. خیلی بیتوجه اجازه داده بودم حرفیزده شود و رد شود و به ادامۀ حرف دانشآموز دیگر یا خودم پرداخته بودم. کار مننبود و نیست این چیزها و از آن مهمتر خود بچهها هم اصرار خاصی به حرفهایشاننداشتند در آن لحظه. برای همین فقط رد شده بودم.
یکی از دانشآموزهایم از مدتی قبل اصرار داشت به پژوهش دربارۀ لاادریگری وخداناباوری. نگران بودم پژوهش را شروع کند. برای رو به رو شدن با بعضی از آرایفلسفی هنوز ضعیف بود. اما اصرار داشت و اگر رهایش میکردم خودش تنهایی، خودش رادر متون و نظرات فلسفی غرق میکرد و شاید تنها بودنش برای این پژوهش خوب نبود.پذیرفتم، همراهش باشم. شروع کرد. میخواند و مینوشت و ایمیل میکرد. روی نوشتههایشاز جهت روشنگری متن و تطبیق نوشتههایش با متون اصلی کامنت میگذاشتم. گفت وگویی رخ نمیداد دربارۀ نظرات.
چند روز پیش وسط پلهها چیزی گفت که جا خوردم. «خانم به نظر من استدلالهایخداناباورها درستتره». من حساب کار را درست نکرده بودم. از دختر جا مانده بودم.همراه نبودم. گفتم که «باید استدلالهای دو طرف رو بذاریم کنار هم، بعد دونه دونهبررسی کنیم. اینجوری نمیشه. باید ببینیم کفه ترازوی کدوم ور سنگینتره» زمانینداشتم برای گفت و گوی بیشتر. قرار شد در فرصت مناسب دوباره صحبت کنیم.
دیروز آمده بود پیشم. خواست حرفش بین خودمان بماند. میخواست دینش را تغییربدهد. پرسیدم چرا و گفت: «خجالت میکشم مسلمونم. خجالت میکشم مثلا فردا که جایزهنوبل میگیرم و میرم اون بالا بگن مسلمونه. دوست ندارم دینم رو.» میتوانستم حدسبزنم چه اتفاقی افتاده. دستور رییس جمهور امریکا خجالتزدهاش کرده بود. پیشزمینههاییداشت و منتظر همین جرقه بود. در مدرسه استیو صدایش میکنند چون عاشق استیو جابزاست. عاشق اپل است و از محصولاتش استفاده میکند. اپل بعد از دستور ترامپ تمام اپلیکیشنهای ایرانیاشرا حذف کرده. طبیعی است استیو با پیشزمینهای که داشته و عشقی که به استیو بزرگ وشرکتش دارد از دینش خجل شود. گفتم: «باید بدونم چرا خجالت میکشی. بعدش هم اصلا دربارۀ دینهای دیگه تحقیق کردی؟ یهودیتمیدونی چجوریه؟ مسیحیت؟» گفت: «اینها از اسلام هم بدتر هستند. میخواهم زرتشتی شوم. اسلام احکام عجیب و غریب دارد.» پرسیدم مثلا؟ چند حکم را گفت. تمام حرفهایشحرفهای مندرآوردی بود. حرفهای غلط و غولوط کوچه بازاری. گفت: «مگه همه دینهانمیگن باید انسان خوبی باشیم. پس چه فرقی میکنه که دینمون چی باشه؟» همه چیز برایشقاطی پاتی شده بود. هیجاناتش با یک عالم اطلاعات و باورهای قاطی و پاتی و غلط هم خوردهبودند و رو به روی من ایستاده بود. نمیتوانستم در فرصت زنگ تفریح چیز خاصی بگویم.نیاز داشتم بیشتر فکر کنم. قرار شد در خانه صحبت کنیم.
مساله را با معلم اجتماعیشان مطرح کردم. همان که علوم سیاسی خوانده. خانمعاقل و باسوادی است. بچهها را خوب میشناسد و کارش را بسیار خوب بلد است. بچههاهم بسیار دوستش دارند. خندید. راهنماییهایی کرد. گفت باید استیو را با خودش و احساساتش روبه رو کنم. گفت سنشان طوری است که پژوهش و فلسفه و اینها درباره بعضی مسائل خیلی خوب جواب نمیدهد. پراز هیجان هستند و بسیاری از افکارشان از روی هیجان است. کمی در خصوص مساله آمریکاو تصمیم ترامپ و اهداف سیاسیاش برایم گفت تا مساله را برای استیو بهتر روشن کنم.گفت بگویم استیوِ بزرگ هم کم سختی نکشیده. از استیوِ بزرگ فقط آنچه را که دوست دارد می بیند؟! همچین گفت به استیو بگویم رکن اصلی پژوهش، نداشتن نوسان و دوری از هیجانات واحساسات است در حد ممکن. پس اگر میخواهد پژوهشگر خوبی باشی حداقل سعی کند هیجاناتو احساساتش را در حد ممکن دخیل نکند! درست است که هیجانات و احساسات می توانند آغاز پژوهشی باشند اما باید حواسمان باشد در حین پژوهش از تمام این ها دوری کنیم.
و من حواسم دیگر آنجا نبود و فکر میکردم معلم اجتماعی هم مثل پوپر و پوزیتیوست ها به تمایز مقام کشف و توجیه قائل است. کاش کمی تاریخِ فلسفه علم بگویم بخواند. حیف است نخواند. در کلکسیون خوبی هایش مطالعات تاریخ فلسفه علم کم است.
ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 154