دومین روایت

خرید بک لینک

فکر کردم اگر قرار باشد زمانمند بخواهم داستان بیزینس کوچک و جدیدمان را که اینجا شروعش کردم بنویسم، اتفاقها و ماجراهایی را که هماکنون درونشان دست و پا میزنیم را باید نگه دارم برای آینده که آنوقت نه حسهایم تازه است و نه حافظهام به من متعهد که بخشی از چیزها را روایت, کنم. برای همین این نوشتهها را باید به سبک فیلمهایی که در زمان گممان میکنند مخاطب باشید. و اگر از زمانمند نبودن و گم شدن در زمان بیزار هستید، من را ببخشید.

هفتهای که گذشت، از سختترین هفتههایی بود که این بیزینس کوچک تجربه کرد. از پنجشنبه شروع شد. راستی یادم رفت اسممان را بگویم. اسم بیزینس ما «سبزانگشتی» است. این اسم هم داستان دارد که برایتان خواهم گفت. خیلی دوست ندارم کسانی که با ما همکاری میکنند را «نیرو» بنامم. چرا؟ چون داشتن حس تعلق از ارکان اصلی کارمان است. پس مهم است آدمها را چگونه مخاطب قرار دهیم. باید جوری مخاطب قرار بگیرند که احساس تعلق بیشتر و بیشتری نسبت کار و گروه داشته باشند. یادم باشد یک روز هم درباره کارهایی که برای ایجاد این احساس تعلق کردهایم/میکنیم بنویسم. خلاصه که از کلمه «من» تا حد ممکن استفاده نمیکنیم. البته که تاکید روی هویت گروهی در عین بها دادن به هویت فردی در راستای تخصصگرایی برایمان مهم است. از کلمه «نیرو» که بار انسانی کمی دارد سعی میکنیم استفاده نکنیم. پس از چه کلمههایی استفاده میکنیم؟ «دوست»، «سبزانگشتیها»، «ما»، اسمهای کوچکمان(حتی فاندرها و مدیرها) و... میگفتم... از پنجشنبه شروع شد. یکشنبه روز کاری سبزانگشتیها بود و هنوز سر و سامان دادن به استودیو تمام نشده بود. این را هم بگویم که دو ماه بود ما در استودیو ساکن بودیم، اما نیاز به بازسازیهایی داشت. زمان برایمان مهم بود برای همین بدون بازسازی شروع کردیم. بودجه مالیمان مهم بود و برای همین هم دو ماه را در آن وضعیت سر کردیم. و باید خیلی سبزانگشتیها را قدر بدانیم که حتی در آن وضعیت، حتی زمانی که جا نداشتیم با ما بودند و ماندند. البته که کسانی هم سخت اذیتمان کردند و به قول معروف دستهایمان را حسابی در پوست گردو گذاشتند که باز این اینها هم برایتان مینویسم.


از پنجشنبه شروع کردیم به شستن و تمیز کردن و سر و سامان دادن به استودیو. کارهایی که تا به حال به عمرمان نکرده بودیم را کردیم. از شستن سرویس بهداشتی تا بتونه و سمباده زدن دیوار... شنبه شده بود و هنوز همه کارها تمام نشده بود. شنبه صبح باید میرفتیم بازار گل برای خرید گل و گلدان. رفتیم. گیاهان مکانها را زندگی میبخشند و مگر میشود اسمت سبزانگشتی باشد و از سبزی نشانهای نباشد؟! و بازارهای گل از بهترین مکانهای دنیا هستد. روحت را در صبحهای تازهشان، تازه میکنند. بعد از خرید گلها برگشتیم استودیو به تمیز کردنِ دوباره؛ شستن کلیدها و پریزها، عوض کردن گلدان بعضی گلها، تی کشید زمین، دوباره شستن و روفتن و... همه این کارها در عین سخت بودن، شیرین بود. خودمان با دست خودمان داشتیم سبزانگشتی را سرپا میکردیم. میساختیمش.یک جایی برای خودِ خودمان. هرچقدر خودمان برایش انرژی بگذاریم و زحمت بکشیم برایمان مهم و مهمتر میشود. برای همین هم تا حد ممکن از کمکهای نردیکانمان امتناع میکنیم. میخواهیم این حس تعلق و اهمیت در جانمان بیشتر و بیشتر ریشه بدواند. که چه شود؟ که لحظههای سختتری که میدانیم کم نیستند و پیش رو آن لحظههای سخت گذشته را به یاد بیاوریم. برای احترام به لجظههای سختی که پشت سر گذاشتیم، با صبوری و تلاش لحظههای سختتر را از سر بگذرانیم.

از شنبه میگفتم... رختآویز نداشتیم. بعدازظهر دوباره شال و کلاه کرده و سمت حسنآباد روان شدیم. ناهارمان هم شد یک ساندویچ ارزان از یک پاساژ قدیمی. کل حسنآباد را گشتیم و چیزی که میخواستیم را نیافتیم. یعنی یافتیم اما با جیب ما میانه خوبی نداشت. یک اتفاق جالب هم برایمان افتاد. در پیادهروهای حسنآباد راه میرفتیم که یک دفعه آقایی از مغازهای خارج شد و به من سلام کرد. مانده بودم که چه آشنایی اینجا میتوانم داشته باشم. برگشتم و دیدم آقایی است که صندلیهایمان را ازش خریده بودیم. و البته که از مغازه خودش بیرون نیامده بود. مغازه کناریش بود. خیلی گرم سلام و احوالپرسی و تعارف که بفرمایید مغازه و دنبال چه هستید و چه چیز لازم دارید. دعوتش را قبول کردیم. چیزی که میخواستیم را نداشت. کمی راهنماییمان کرد و خداحافظی کردیم.

بابا کارش آزاد است. همیشه خوشم میامده که با آدمها در حرفههای مختلف آشنا است و لینکهایی شکل میدهند و خیلی جاها کارهای یکدیگر را راه میاندازند. آن روز حس میکردیم یک جور دیگر داریم اعتبار میگیریم. آشناهایی در حرفههای مختلف داریم پیدا میکنیم. مثلا ما هم دیگر میتوانستیم به کسی اگر دنبال میز و صندلی خوب بود آدرس بدهیم و بگوییم به صاحب مغازه بگوید فلانی ما را فرستاده. سفارشش را بکنیم. اعتبار داشتن شیرین است. البته که صندلی خریدن ما هم از این آقا خیلی ساده نبود. شش صندلی میخواستیم و هزینه هر شش صندلی را نداشتیم. با توجه به بودجهبندیها و برنامه مالیمان هزینه دو تایش را برای هر ماه داشتیم. باز هم در گیر و دار نوسانهای قیمتهای بازار بودیم. این آقا بهمان لطف کرد و فاکتور صندلیها را به قیمت همان روز برایمان نوشت. صندلیهایمان را کنار گذاشت و گفت هر ماه بیایید دوتایش را به قیمت همین ماه ببرید. و چقدر هم سر رنگ صندلیها اذیتش کردیم و تصمیممان را عوض کردیم. همینقدر ساده آشناییت ما شکل گرفته بود... یعنی بعدا که در پیادهرو بهمان سلام کرد، فهمیدیم آشناییتی شکل گرفته.

در حسنآباد دیگر توان ایستادن نداشتیم چه برسد به دوباره برگشتن به استودیو برای تمام کردن بقیه کارها. از همانجا اسنپ گرفتیم. توان راه رفتن نبود. خسته که رسیدم خانه، باید تازه پارچه رومیزیای که خریده بودیم را دوردوزی و گیپوردوزی میکردم. خستۀ خسته. تا به حال هم با چرخ خیاطی کار نکرده بودم، اما میخواستم خودم درستش کنم. ساعت 9:30 صبحِ یکشنبه قرار بود یکی از سبزانگشتیها بیاید. وسایل را نچیده بودیم. موکتها را پهن نکرده بودیم. ساعت هشت قرار گذاشته بودیم تا استودیو باشیم برای تمام کردن کارها. توان دوختن رومیزی را نداشتم. گفتم بماند برای صبح. پس زودتر از هشت باید بیدار میشدم برای دوختن رومیزی.

ادامه دارد...

بازیِ نسیم و نور و چنار...

ما را در سایت بازیِ نسیم و نور و چنار دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 179 تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 15:48

صفحه بندی