
شبکههای اجتماعی را که باز میکنم، هشتگ و مطلبِ #دختر_آبی را بیشتر از عاشورا و امام حسین(ع) میبینم. فوتبال و استادیوم رفتن هیچوقت دغدغهام نبوده. اولش هم خودسوزی دختر برای رسیدن به خواستهاش برایم م...
ادامه مطلب
هفتۀ پیش سین بعد از کلاس آمد پیشم و کمی به دور و برش نگاه کرد و خیلی یواش چیزهایی گفت. صدایش آنقدر ضعیف بود که چیزی نفهمیدم. خواستم دوباره حرفش را تکرار کند. تکرار کرد و باز چیزی نفهمیدم. زنگ تفریح خورده بود و صدای ضعیف سین بیشتر در لابهلای همهمه و...
ادامه مطلب
بعضی وقتها هم معلوم نیست چه درد بیدرمانی، چه موجود ازخدابیخبری به سراغت میآید که با خودت میاندازدت سر لج. سحرخیزی را میگذاری کنار و تا میتوانی خودت را تا نزدیکهای ظهر بهاکراه میخوابانی. با اینکه میدانی از آن دسته آدمهایی هستی که اگر روزت را دیر شروع کنی اصلا روزی نخواهی داشت. مدت مدیدی ...
ادامه مطلب
«خوب دقت کنید؛ نقش خدا به عنوان مبدأ هستى و آفریدگارِ فعّـالٌ لِمـا یریـد؛ نقش پیامبران به عنوان رهبران و راهنمایان امت؛ نقش امام به عنـوان زمامـدار و مسئول امت و مدیر جامعه؛ همه اینها نقشى است که باید به آزادى انسان لطمـه وارد نیاورد. اگر این نقشها بخواهد به آزادى انسان لطمه وارد بیاورد بر خـلاف ...
ادامه مطلب
و یقول الله تعالی: أنا جَلیسُ مَن جالَسَنی وَ مُطیعُ مَن أَطاعَنی و غافِرُ مَن استَغفَرَنی، ألشَّهرُ شَهری وَ العَبدُ عَبدی وَ الرَّحمَةُ رَحمَتی فَمَن دَعانی فی هذَا الشَّهرِ أجَبتُهُ وَ مَن سَأَلَنی أعطَیتُهُ وَ مَن استَهدانی هَدَیتُهُ وَ جَعَلتُ هذَا الشَّهرَ حبلاً بَینی وَ بَینَ عِبادی فَ...
ادامه مطلب
هر روزی که میرم کتابخونه آرزوی وزیدن باد رو هم با خودم میبرم. آرزوی اینکه بزنه به شیشههای پنجرۀ پشتم. بگه اومدمها. دفتر و دستکت رو ول کن. لباس گرم بپوش. زود از پلهها بیا پایین. وایسا وسط همون راهرو قدیمیه. میخوام دوباره برات با کریستالهای این لوسترها بنوازم. همون صدایی که دوست داری. همون صدایی که برای هر کسی که از این راهرو عبورش دادی ازش گفتی و لحظهها میخکوبش کردی. همون صدایی که گوشهای خودتxa0 گرفتش. همون که باهاش این راهرو و لوسترها رو کردی یادگاری برای آدمها از خودت. xa0...
ادامه مطلب
دست برد بالاترین قفسه کتابهای کتابفروشی و دیوان ملکالشعرای بهار رو کشید بیرون. بازش کرد و همینطور که داشت یکی از شعرهاشو میخوند گفت: «نظرت دربارۀ ملکالشعرای بهار چیه؟ براش بهار بخرم؟» چهرمو کردم تو هم و با لحنی که، آخه بهار؟! چرا بهار؟! گفتم: «نع!» سرش رو آوورد بالا و نگام کرد. « اصلا تا حالا چیزی ازش خوندی؟ خیلی خوبه!» بهش زل زدم و به تمام رمانهایی فکر کردم که برام خریده بود و ازشون دور بودم و نیمه رهاشون کرده بودم. به تمام کتابهایی فکر کردم که براش خریده بودم و ازشون دور بود و نیمه ره...
ادامه مطلب